|
دل لرزه هاع .گ . رها
از کجا بلد شده ایکه چنین عاشقانه میبوسیو با همه ی دلتنوازشم می کنیو حتی ، زمانیکه می رویدلشوره نمی گیرم ....؟؟؟؟؟ دستانت لطافت بهار را داردببین همه ی سینه هایمشکوفه زده است ....
؟؟؟؟؟ همیشه قبل از اینکه بیاییبا خودم میگویمنه ، دیگر نمی خندماما حضور توچنان خون به گونه هایم می پاشدکه تو می فهمی ، دلم ریسه می رود....؟؟؟؟؟ راستی از کجا آموخته ایاینچنین بوسیدن راو اینچنین رفتن راکه می توانمیک آسمان ستاره راتا آمدنت بشمارم .......؟؟؟؟؟؟؟ به دستان ات چه اموخته ایکه در پس هر عشق ورزیسینه هایم گر می گیردو هرم نفس هایتبهارانه در تمام رگ هایمطراوت می ریزد ...؟؟؟؟؟؟؟؟ در پس هر رفتن اتپنجره ها را باز نمی کنمآخر بوی تن اتعطر خانه ماست .....؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟ چه رسم زیبایی استاین که یکباره پیدایت می شودو در من گم می شوی ......؟؟؟؟؟؟؟ باید قبل از رفتنبه من یاد میدادیکه با دلتنگی یگل های شمعدانی چه کنمنمیدانی چه صبورانهچشم به در دارند...... ؟؟؟؟؟؟ صلیب را که می بینمبه ایثار هایممی خندم
؟؟؟؟؟؟ چرا فکر می کنمتا قبل از من هیچکسعاشق نبوده استآخر مگر میشوداز این احساس نمرد.....؟؟؟؟؟؟ تا آمدنت مشتییاس رازقیبه سینه هایم پیوند می زنماه بوی بدنتیاس ها را خجالت می دهدمرا بگوکه چه پزیبه یاس ها می دهم .........؟؟؟؟؟؟؟؟ آه چقدر خوب استاز همان حرف هایی کهروزهای اول به من میزدیدوباره بزنیاز همان حرف هایی کهآن لرزش های زیبارا به لب های تو میدادو جسارتی راکه در بوسیدنتبه من میداد کمی با من حرف بزنفقط نگاهم نکن،،،،،،،؟؟؟؟؟؟؟؟ آنروزی کهدر وسط هشتی خانه مان نپرسیدی و مرا بوسیدیهمه فهمیده بودندآخر وقتی به حیاط بازگشتممادرم دیده بودغنچه های رو ی پیراهن امهمه شکفته بودند.... ؟؟؟؟؟ می خواهم سینه ام را،گلدان رازقی ها کنم آخر ، همیشه میگفتی ،عاشق رازقی ها هستی اما یادت باشد،هر سال باید بیایی و با دستان اتگلدان سینه ام را هرس کنیآه که باغ هم ، بدینگونه ،با غبان اش را دوست نداردکه من ترا!!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گمان نمی کنی ، کوچه دیگراز آمدن ات نا امید شده است!؟شاید هم ، بیادت نیست !؟کوچه ما , بن بست , کوچه ای بودجنب اقیانوس آرام نگاهتو روبروی خورشید دستان ات!!!
؟؟؟؟؟؟ امروز درخت خرمالوی خانه مانبه من گفت ،، پس مرا چه میگوییکه همه ی بچه هایم رفته اند ومن و این خرمالو هادل خوش آمدن شان هستیم باور کن می آیدخودت را بپوشان ، سرما می خوری آ ،، !!!!؟؟؟؟؟؟ زمان عبور چلچله هااز فرازِ سرمبیاد تو افتادمو با خودم گفتمچه خوب می شد دوبارهدر کنج اتاق این ایوانمن و تو و چلچله هالانه می ساختیم___________ وقت کردییکسری به دل ما بزنمن هم مدت هاستاز او بی خبرم___________ بگذار گم بمانی که لحظه ی مرد افکنی استلحظه ی بیداری و مواجه با خود خود، گم تر کن خود را ، تا آنجا که دیگر خودت هم خودت راپیدا نکنی__________________ بیهوده دست هایت رادر دستانم زنجیر می کنیزنجیر عشق را زنگ می زندومی خوردرهایی زنجیر ارتباط ما استرهایم کندوستت دارم______________ خسته شده اماز بس تمام خانه را در پی تو گشته امامروز پسر همسایهبه من می خندید در دلم گفتم نکند او ترا پیدا کرده است !؟ـــــــــــــــــــــــــ بیا چشم بگدار تا در گوشه ی قلبت پنهان شوم حالا چشم بگشای تا بر طاق ابروانت سوک سوک کنم ــــــــــــــــ یعنی می رسد آنروزی که من زیر نگاه تو دست و پایم را گم نکنم !؟ــــــــــــــــــ اینبار که بیایی از تو مقداری کمی عشق گدایی می کنم تا با آن همه ی عشاق دیوانه را درمان کنم ـــــــــــــــــــــــ با زهم سیب های گلاب مرا به یاد تو انداخت و گونه هایت مرا بیاد سیب گلاب راستش این ها هم اش بهانه است راحت بگویم دوستت دارم ــــــــــــــــــــــــــ تو نیستی در هر غروب برای پروانه ها شعر های عاشقانه می خوانم بیچاره شمع ها چه اشکی می ریزند ـــــــــــــــــــ من و باران دوباره امروز در آن کوچه باغِ پشتِ خانه تان در به در به دنبال تو می گشتیم باران خسته شد چشم هایم ،گریستن را به باران آموخت ـــــــــــــــــــــ چه خوب می شد عاقبت یک روز می امدی و از رفتن سخنی در میان نبود ــــــــــــــــــــ حتما یادت هست ؟ در آن بعد از ظهرِ مردادیمرا به خواب قیلوله بردی اما یادت نیست بیدار که شدم شب گیسوانت خانه را پر کرده بود ـــــــــــــــــــــ ماهی کوچک ات سه ساله شده است و من هزار ساله اما تو غم ما را نخور اگر بی ما می خندی همانجا بمان و بخند ــــــــــــــــــــــ هر پنجشنبه در پیاده روی سرچشمه تا بلندای کوچه ی آبشار با نامه ای عاشقانه در دستانم یواشکی با گنجشک ها درده دل می کنم ـــــــــــــــــــ راستی امروز پیله ی تنهایی ام را تنیدم افسوس فراموش کردم برای روزهای بیکسی ام پنجره ای بسازم ــــــــــــــــــــــــ بین خودمان باشد امروز آیینه به من گفت :چقدر پیر شده ای ــــــــــــــــــــــــــــ امروز طرح لبخندی بر روی لبانم کشیدم و فردا چشم هایم را مهربانتر خواهم کشید اگر فقط تو یک کلام بگویی دوستت دارم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ رها نروژ ۱۳۸۹مرثیه
ای برای
مادرم تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد مرثیه ای
برای مادرم اگر می
توانستم
بشمارم / اگر
فرصتش را
داشتم و اگر
می خواستم
بشمارم / بیش
از یک ملیون
بودیم و همه در
آستانه ی
تحولی بزرگ /
دل در دلمان
نبود/ شاید
بیشتر ما می
دانستیم /
یعنی حسی
غریب به ما یاد
آوری میکرد
که در شروع یک
مسابقه بزرگ
هستیم /
مسابقه ای
برای بودن یا
نبودن / چیزی میا ن مرگ و
زندگی/
مسابقه ای که
اگر می
باختیم بودنمان
/ نبود میشدو
اگر می بردیم /
بودنمان
جاری می شد و ابدی
می شدیم . لحظات عجیبی
بود / هر دقیقه
و هر ثانیه
جایمان تنگ
تر و فشرده تر
می شد / چه
افسانه ای می
نمود آن لحظه ی
زایش و چه
عجیب و غیر قا
بل تصور بود / سفر
از تاریکی و
سیاهی مطلق
به ذات نور/ سفری به قلب
خورشید / از
کون به فساد و
از فساد به
کون . امروز در
یافته ام که
در حقیقت هر
دو لحظه / لحظه
ی بودن بود /
اما یکی لحظه
ی بودن بی
هویت و آن دیگری
لمس هویت هر
لحظه . در اولی زمان
در تو جاری می
شد و در دومی
تو در زمان
جاری می شدی /
درست مثل
احساس
انتظار. در لحظات
انتظار / آدم
سفرهر ثانیه
را در صفحه ی
عقربه ی ساعت
حس میکند/
انتظار که
تمام می شود هنوز ثانیه
ها در سفراند /
اما حالا تو
دیگر بر بال
عقربه نشسته
ای و به ذات
سفر می
اندیشی و اینجاست که از طول
زمان به عرض
زمان رسیده
ایم / حالا دیگر
زمان به معنی
بودن است و می
تواند ترا به معراج از صفر
به یک ببرد!! حالا دیگر
هستی / وزن
داری و احساس
می شوی و احساس
می کنی . حالا می دانی
درون صفر
گونه ات خالی
نیست / در آن
لحظه ی
افسانه ای که
اجازه حرکت
گرفتی / یعنی دایره
صفر را گشودی
و همتراز و هم
اندازه ی بی
نهایتی/ یعنی
دیگر هر عدد
بی نهایت بی
تو چیزی کم دارد
/ دیگر آن صفر
لعنتی نیستی /
اگر چه در
زمان صفر
بودن هم / بوده
ای / اما حالا یک ای /
به اضافه
اکسیژن / به
اضافه آب / به
اضافه ی درخت
و بادو خاک . نمی دانم آیا
براستی این
سفر ارزشش را
داشت / ارزش نه
صفر و نه یک
بودن را !؟ اما ما چه ساده
دل یودیم که
گمان می
کردیم اگر
دایره صفر را بگشاییم
از آن حرکت
مداوم از خود به خود رسیدن
رها شده ایم /
با اینکه نمی
توانم لذت آن
لحظه ای را که
من / فقط من /
قادر بودم از
میان آن یک
ملیون صفر
بوسه بر
خورشید زنم
را فراموش
کنم / اما مدام
از خود می
پرسم / آیا در آن جایگاه
زمهریری ام /
در کنار آن
برادر ناتنی
خورشید/ آن
خواهر کوچک
مرگ / با همه ی نبودن ام /
خود بودن
نبود !؟ و بدینسان
حرکت آغاز شد /
ناگهان برای
لحظه ای موسیقی
ی حیات آن
بزرگترین
سمفونی ی
عالم در وجود یک یک
ما جاری شد. احساس می
کردم در عین
آرامش / سوار
بر طوفان ام
ودرعین زایش /
اکسژن مرگ در
من می دمند آغاز زایش
ریشه / شاید
همآغوشی ی با
خورشید بود /
اما من در
موسیقیای
رویش ساقه و
در تمامی ی نت های دویدن
جوهر حرکت در
بن برگ / ضرب
آهنگی از مرگ
می شنیدم . با اینکه در
میان حرکت
آوای نت های
سمفونی ی حیات
از / دو به ر/ و
از ر به می و از
می به فا / سل لا / سی .... نور بر
من تابیده می
شد و همه چیز
در آن لحظه
طعم موسیقی
داشت / اما مزه
ی میوه حیات گس
گونه می نمود
و برای من در
همان ابتدا
جبر زایش و
زاییده شدن
با چنان طعمی
رخ می نمود . زمان / زمان
تعلیق بود/ نه
بودی و نه
نابودی/ نور
خیره کننده
ای تا اعماق وجودم
سفر کرد و نا
باورانه در میان
حرکت نا
موزون هیولا
ها / نا بهنجار
ترین صدای
عالم را به
موسیقی ی
حیات تحمیل کردند
و دیگر آسان
بود که بدانی
آن بد نوازی
به جهت دوباره
یکی شدن
دوتیغه ی
قیچی بود / نا
بهنجار ترین
صدایی که
حقیقت زندگی
را فریاد می
زد/ آنهم در میان
آن سمفونی که
در عرش / به
رهبری ی ذات
هستی و
همنوازی فرشتگان
اجرا می شد . تا کسی بخود
بیاید و این
بی عدالتی را
معنی کند /
شیطان خود را
در لحظات سفر
یک تیغه قیچی
به تیغه ی
دیگر و در
میان بوسیدن
دوتیغه / به
عرش خدا
تحمیل کرد . باورم نمی شد
/ آنهمه تلاش و
بیکباره
سکوت و ایستایی
!! گمان می کردی
به آنی همه یخ
بسته
بودند/آه سردم
است . با اینکه فقط
من / تنها من از
دایره صفحه
ساعت انتظار
جدا شده بودم /
اما احساس
خلاء و سرما
می کردم راستی عجیب
نبود !؟ آن همه
تلاش / آن همه
اضطراب ِ آن
دیگران چه شد
!؟ آیا چیزی
گفتند که من
نشنیدم / یا
راه را اشتباه
آمده بودم ؟ نه / نه من خود
راه بودم / به
خود گفتم ؛؛
باورت نمی
شود ای ذره /
برنده شده ای /
اکنون در
خانه ی خورشیدی /
خالا دیگر
زمین و زمان
چشم بر تو دارند
. ای نور / ای
آفتاب / نیمه
ای بودی از
آنچه می بایست /
این سفر / سفر
تمام شدن
وتمامی شدن
بود / سفر از
صفر به یک / سفر
از دانه به گل
؛؛ اما عجیب است
مرا چه می شود /
چطور از
دایره صفر بیرون
زده ام و هنوز
پیکر و هویت
یک بودن را احساس نکرده
ام / چطور آن
دایره هنوز
مرا در خود
دارد و نمی
گذارد یک
باشم / آخر یک
که خمیده نیست !!! یک باید مثل
یک باشد /
بلندو کشیده /
پس چرا من هنوز
چنین خمیده
ام / چرا این به
اصطلاح یک ها نمی گذارند
این صفر بر پا
بایستد !!؟ آه که سفرمان
هم / سفر به ذات
خورشید نبود
و زایش
اجباری مان
هم / همخوابگی
با مرگ بود!! و چه افسوس که
شما یک ها
چنین
مرگواره اید. در آن لحظه ی
زایش اجباری
هر چه موسیقی
حیاتم نا
بهنجارتر می
شد / صدای کسی
را در گوشم
احساس می
کردم که می
گفت ؛؛ ای
دختر نفرین
شده / ای بانوی
سرای شیطان /
موسیقیای تو
در پرده ی نور
نیست ترا باید در
پرده ی
تاریکی
نواخت . ببین / نگاه
کن / رهبر
ارکستر تو آن
نفرین شده ی ملکوت
/ آن دیوار
میان من و ما /
شیطان است / تو
زاده ی او یی و نت
اپرای
وجودات را او
در هرلحظه می
نوازد / بیاد
داشته باش و
همیشه بیاد
بیاور تو آن صفر
همیشه ای !!!!!!!!! مرثیه
ای برای مادرم
نروژ زمستان
سال 2000 رهـــــــا
سخن روز
بيادمان
باشد ، تحملي
گران مي طلبد
هنگاميكه در
اوج خشم و غضب
ديگران
را با ابراز
تصميم هاي
بزرگ تهديد
مي كنيم !؟
یادمان
باشد اگر
خاطرمان
تنها ماند دل
بهر بی سرو
پایی ندهیم كجاست
مادر؟ كه
زير آقتاب
مردادي ،
ريحان و شاهي
پاك كند و بوي
گوشت
آبگوشتي اش
همه ي خانه را
پر نمايد . مادر
،لحاف هر شب
از روي فاطي
كنار رفته
است و ظاقچه و
آينه و قرآن
را غبار
گرفته ر شب
دير بخانه مي
آيد و پدر ا, غم مرگت
حتي دير آمدن
مهدي را
فراموش كرده
است مادر،
كسي نيست
سفره را پهن
كند و اتاق را
مرتب جارو
بزند و پشت
دري ها را
بشويد و اتو
كند مادر،
باور نمي كني !
آب هميشه آبي
ي حوض بعد از تو
خزه زده است ديروز
براي
بيستمين روز
صندوقجه
هميشه بسته ات
،صندوقجه پر
از خوراكي
ات بازمانده
بود آه !
آخرين كتلتي
را كه درست كرده
بودي هنوز
بياد دارم ،
پيازچه ها را
در كنار
قرمزي ي ترب
هاي نقلي
چيده بودي غ
خواهر کوچکم
خداحافظی
نکردی ! چرا بیادمان
نمیاوردی
روزی خواهی
رفت چرابا
فرو او
مدام صدايت
مي زند ، كيف
مدرسه اش را
مي خواهد ،
كتابهايش را
، روپوشش را ،
او حتي خودش
را نيز گم
كرده است رافاطي
مدام در گوشه
اي مينشيند و
روسري ات را بو
مي كند،
چادرت را ،
جوراب ات فاطی
هر روز در
گوشه ای می
نشیند و آن
پیراهن را که
همیشه وقت
آمدن پدر تن
می کردی , پدر
یک بار بتو
گفته بود آن
پیراهن را
دوست می دارد آن
پیراهن را
دوست میدارد ,
من شنیده
بودم پدر
يكبار بتو
گفته بود كه و پدر
ميگفت به شرط
آنكه گريه
نكني کرد,
او می گفت
مادر که نیست , مهدي
ديشب هزار
بار وقت
دوختن درزه
شلوارش ، سوزن
را به دستش
فرو سوزن
هم درد اش قطع
نميشود و
فاطي زبر لب
ميگفت مادر
نبايد مي رفت
مادر نبايد
مي مرد، من فقط
به پدر نگاه
ميكردم آخر
نديده بودم
مردي كه
هميشه مي گفت :
مرد گريه نمي
كند ، حالا
چشما ن اش
همچون دريا
باشد ، باراني
ي باراني راستي
من ديشب خواب
ات را ديدم ،
با آن چادر كدري
ي كهنه ات ،
داشتي سر حوض
هميشه آبي
امان وضو
ميگرفتي من
امدم دستانم
را بشويم ،
يكمرتبه داد
زدي ، نه ، داد
نبود ، با
مهرباني گفتي
؛ مواظب باش
به من شتك
نكني و من فقط
آهسته بتو خنديدم ، آخ ، كه چقدر دلت ميخواست من نماز بخوانم ، شبها زود به خانه بيايم و بااحمد كه پدرش دوچرخه سازي داش& |