انسانی هستم مثل تو نازنین با دلی کوچک که قصد دارد به وسعت جهانی گردد تا بتواند همه ی انسان ها را دوست بدارد

کارم نوشتن است و حرفه ای بجز تکرار خود ندارم

خسته از زیاده خواهی خویش ام و ناتوان از کشیدن بار تن

دردی دارم و به دنبال همدرد می گردم

رها

 

با امید به اینکه ، همراه و همسفر بهار شویم و با خود پیمان ببندیم که تا بر همه ی درختان خفته از زمستان سر زمینمان گذر نکرده ایم بهارانه بمانیم

ماباید به زمستان بیاموزیم که می شود برای یکبار بوسه بر دستان بهار زد.

دیگر زمان ان رسیده است که در ایران تبر ها را بازنشسته و داس ها را به مهمانی گندم زار دعوت کنیم.

 

این ملا ها و مردان دین در هر کوی و برزن شمعی افروخته اند که بالسوزمان کنند و دو باره ما را به زندگی کرم وار هزار سال پیش باز گردانند.

این ملا و ملا بازی مال زمانی بود که مردم سواد نداشتند راه ها دور بود و اطلاعات به نوعی در انحصار این گروه بود . آخر امروز کدام آدمی سوالات و ندانسته هایش را در مورد مسایل مختلف از یک ملا می پرسد ، در حقیقت مثل این استکه شام هم در هتل هیلتون دعوت داشته باشی و هم به اشکنه در خانه ، عقل سلیم کجا شام می خورد؟...

 

امروز رییس دانشگاه استانفورد بر تمامی ی تحقیقات این دانشگاه در مورد بی حرکتی محض که دانشمندان معتقد بودند باعث مرگ زود رس می شود خط بطلان کشید و دلیل این امر را وجود ملاهایی اعلام کرد که هر کدام با صد سال بی حرکتی مطلق هنوز سرزنده تر از بقیه به زندگی ادامه می دهند

 

جالب نیست از هر مرد دینی بپرسی شما واسه این دنیای ما چه کردین ؟ میگه ما با این دنیای دنی کاری نداریم ، ما مشغول کار رو اون دنیای شما هستیم، پسر برو کنار چرخ بنز این دنیای دنی از رو پات رد نشه .

 

کار دنیا را می بینید ، زندان هایی که برای ما ساختند حالا خود و خاندانشان را محبوس می کند ، البته شک دارم . اقلا سعی کنید جای راحتی باشد و حد اقل پنجره اش را بزرگتر کنید ، چون آخرین مأوای شما خواهد بود در آینده ای نزدیک .

از قدیم گفته اند : چه مکن بهر کسی ....

 

این کلمه مراجع تقلید هم آخر بی حرمتی به انسان است. فکر کنید یک مشت روباه بیان به بقیه بگن

شما باید مشقاتونو از رو دست ما بنویسید.

راستی نمی شد تو این هزارو چهارصد سال بجای یکصد هزار حدیت فقط دوگرم ددت واسه شپش های ما درست می کردید ، حتما برای کشتن شپش ها هم  با همت شما باید می رفتیم سراغ شیطان بزرگ ، حالا اون هیچی یعنی واقعا یکصدو بیست و چهار هزار پیغمبر به عقلشون نرسید یک امشی درست کنند !؟

همه ی علم جهان نمی تواند با یک ترازو حماقت ما را وزن کند

 

دو کلام حرف ساده و همه فهم دارم برا ملا ها:

الان سی و سه ساله شما تصمیم گرفته و پا در یک کفش کرده اید که ما رو شبیه خودتون بکنین و ما هم پا سفت کرده ایم که شما راتغییر داده و به شکل خودمان در بیاوریم، حالا هر وقت ما توانستیم شما را شکل حودمان بکنیم شما هم خوابش را ببینیدکه ما به هیئت شما در امده ایم.

 

به نظر من اگر قرار بود به یک گنگ خواب دیده پس از ۱۶۹۳۰۰۰ بار خطبه نماز جمعه چیزی بیاموزند موفق می شدند ، اما به ملت ایران نه .

ما ایرانی ها ژنتیکی پرده ی دومی در گوشهایمان داریم که به دالا ن لجن معروف است و حرف های امامان جمعه مسقیم به آنجا می رود و در مغزمان ثبت نمی شود.

دیروز فیضه قم آخرین نرم افزار حماقت را بیرون داد و از همه ی ایرانی ها خواسته اند آپدیت و بروز شوند

 

زور و سرکوب که باشد ، دیگر فرق نمی کند دیکتاتور چه کسی است ، هیتلر است ، استالین است ، نمرود است ، موسیلینی و یا خامنه ای است ، ابزار اصلی اختناق داغ و درفش است چیزی که عوض می شود نام ها و چهره ها است . سی و سه سال است چهره عوض می کنند اما آنچه دائمی بوده ،امت بودن و تحقیر ما است . برای یکبار بخود احترام بگذاریم و حرمت خویش را حفظ کنیم آخر نام انسان بر ماست.

 

یعنی ما باید اول بمب بگذاریم و یه مشت آدم بی گناه و بی پناه رو  تکه تکه کنیم ویا سرِ شان را در کمال شقاوت بی رحمی ببریم و عاقبت به بهشت برویم؟

به گمان من باید نگاهی به کتاب دینی مان بیندازیم، شاید همه ی عمر، سرو ته گرفته ایم؟

 

سید علی آقا برات متاسفم که خودت نذاشتی روزنامه ها و روزنامه نگار ها رکن چهارم نگهداشت سرزمین و حکومت ات باشند . جهان آزاد و ماندگار به همت رسانه ها از فساد پاک می شود، بیدار شو.

 

 

 

ما بعد از سی سال فهمیدیم که این خدای جمهوری اسلامی ، از کتاب می ترسه ، از روزنامه می ترسه ، از سینما می ترسه ، از ساترلایت و رسیور می ترسه ، از سحر خیز و زید آبادی می ترسه ، از خانم نسرین ستوده می ترسه ،از زندانی و زندانبان می ترسه از وکیل و موکل می ترسه، بابا مرده شور این خدای زپرتی رو ببره که یک سخن حق نداره

عجیب است شاید ایران تنها کشور جهان است که بیشتر زندانیان اش در گذشته دوستان زندانبانان بوده اند

 

رطوبت زنگ آهن و فولاد است و دیکتاتوری زنگ حکومت ها ، ، یک کارد تیز و برنده هم تنها تا قطعه قطعه کردن یک گوسفند تیز می ماند ، شاهرگ گوسفندان عاقبت هر کاردی را کند می کند

 

این دیوار فیس بوک دیوار رسوایی دیکتاتور ها است با رنگ رویش بنویسیم اگر خدایتان هم نخواهد ما آزادی را در ایران جشن خواهیم گرفت

 

آفرین بر پدرانی که بجای نان لجن به سفره ی خانه می برند و با هر لقمه به فرزندانشان می آموزند که چگونه به حق و حقیقت و آزادی شلیک کنند.

 

 

در سرزمینِ بدون آزادی

 

چه سوگوار است بهار

 

چه تنها است ماه

...

چه بیکس است درخت

 

چه غمگین است آب

 

چه سکوتی دارد گندم زار

 

چه افسرده است باران

 

چه گریه ای می کند زمین

 

چه فریادی می زند سکوت

 

چه بغضی دارد صحرا

 

چه غصه ای می خورد دریا

 

چه خنده ای می کند زندان

 

و چه جشنی می گیرد زندانبان

 

آنگاه که خورشیدآزادی کوله بار می بندد.....

 

رها

 

 

در همه ی عمر هر که آمد و خواست رازی سر به مهر را برایمان بگشاید از عاشق شدن و عاشق بودن گفت، غافل از اینکه همه ی ما در پی چگونه عاشق شدن و چگونه عاشق ماندن بودیم بی آنکه نشانی از سر زمین عشق بدانیم ! حیران امدیم و حیران رفتیم و عشق سر زمین بکر باقی ماند .

ــــــــــــــــ

چقدر خوب است ما هم  مرد میدان باشیم و برای بزرگترین مسابقه ی زندگیمان نیمی از عمرمان را بدویم با آگاهی به این که فقط یکبار این امکان را می یابیم که در حضور صد هزار نفر آدم زیر ده ثانیه بدویم.

ـــــــــــــــ

 

توان ترا اندازه ای نیست در برآورد درد هایت ،آه چه بی رحم باغبانی داشتی که همه ی عمر شاهد هرس دستان نا رفیق اش بودی ، اما چه بزرگوارانه ایستادی و زهر خنده ات تلاش بیهوده ی زمستان را دیگر مجالی نداد ،آخر زمستان کجا می تواند در باغی خانه کند که برو بار درختان اش همه از درد و رنج بوده است و چه خجل می گذرد پاییز که بر همه درختان زندگی ات نام خویش را برسم یاد بود نوشت.

(

ـــــــــ

مرد رندی ما در این است که هم می خواهیم محبوب باشیم ، هم سرمشق باشیم هم مراد باشیم هم شکم سیر و بی درد باشیم ، هم دوست داریم شب قمار باز لاس وگاس و صبح پارتیزان وطن باشیم و کسی هم چیزی نگوید.اما غافل از این هستیم که باد در حال وزیدن است و ابر های خود ساخته ی ما از سرزمین دروغ ها و رویا هایمان کوچ می کنند و ما می مانیم و چهره زشت پنهان کرده ی همه ی عمرمان

ــــــــــــــ

دوستی در ایران دارم که دو سال است خودش را در خانه حبس کرده  و مادرش می گوید ، پسرم بعد از چال کردن اون همه جسد در در دوران جنگ هر روز از یک تا هزار می شمارد و عاقبت فقط ب...ا گریه از من می پرسد مادر باور می کنی و بعد دوباره تا هزار می شمارد و همان جمله را تکرار می کند.

کارش در دوران جنگ رانندگی روی یک گریدر بود.

ــــــــــــــــ

چقدر خوب است همچو یک فاتح قله های زندگی ، بخود بقبولانیم که این صعود و فتح در هر زندگی فقط یکبار بار اتفاق می افتد و من فتح اش کردم.

حالا بایستیم و از دور به قله ای نگاه کنیم که فتح اش کرده ایم و اگر آراممان کند لختی بخود ببالیم .

فاتحان بزرگ، این را به خوبی می دانند که دوباره به همان جنگ رفتن ، اگر شکستی در پی نداشته باشد افتخاری نیز با خود نخواهد داشت.

ـــــــــــــــ

زندگی یک جنگ است و ما جنگجویانی که همه ، از یک جنگ افزار استفاده می کنیم , پس این جنگی است برابر و ما حق نداریم که در میانِ راه ، شمشیر بر زمین گذاشته و در مقابل دشمن که همان کجروی های ذهنی ماست کوتاه بیاییم.

این جنگ جنگ انسان هایی است که باید از مجموعه ی توانایی هایشان استفاده کنند و جز به نیروی درونی خویش، وابسته ی هیچ نیروی دیگری نباشند.

ـــــــــــــــ

در حقیقت ، باید بدانیم که طبیعت بر اساس بی عدالتی شکل گرفته است , همه چیز در اطراف ما حاکی از این بی عدالتی است , جنگ ها و قتل عام ها , سوانح طبیعی , سیل ,زلزله و بیماری های واگیر و این به ما هشدار می دهد که زندگی یک جنگ است.

ـــــــــــــــ

آیا این تنها من هستم که از گفتن جمله ی ،، من خودم اوضاع را درست می کنم،، می ترسم و یا شما هم چنین احساسی دارید؟

ـــــــــــــــــــــ

 

هیچ ماهی ای تا زمانی که در آب است نمی داند گرفتار قلاب صیاد شده است. هر صیدی خیال می کند که این جریان جاری ی آب است که او را با خود می برد.

گاهی لازم است بر خلاف جریان آب شنا کنیم تا شاید زودتر خود را برهانیم.

ـــــــــــــــ

انسانی که امروز حامل خود دیروزی خویش است , نه خود را شناخته است و نه جهان اش را

پاهایم میگویند خسته ام از کشیدن بار تنی که قدمی در راه انسانیت بر نداشته است.

ــــــــــــــــــــ

 

عشق و ارتباط های ما دو دوره دارد.

دوران گیاهی و دوران سنگی

همه ی توان خویش را در درازنای دوران گیاهی ی عشقمان بکار بریم

دوران سنگی مرگ عشق است.

ـــــــــــــــــ

 

 

انسان : خدایاچقدر خوشحالم که عاقبت پیش تو بر خواهم گشت

خدا : یعنی آدم ، تو فکر می کنی من خرم ، هنوز حالیت نشد ه من خودم شما رو از این جا بیرون کردم.

ـــــــــــــــــــ

ای آزادی می ترسم زمانی به سر زمین من بیایی که ما فراموش کرده باشیم با کجایمان باید بخندیم،

ـــــــــــــــ

 

وقتی یک تفکر زیبا در یک لحظه ای از تاریخ به عملی زیباتر مبدل می شود ، دیگر مهم نیست بر چه و کجا آن کلام مقدس را بنویسیم حق و حقیقت راه خویش باز می کند و پس از هزاره ها از دل خاک بیرون می اید و به زبان عشق خوانده می شود.

۵

ــــــــــــــــــ

بقای یک ارتباط به ارزش آن است، خودت با دست خودت ارتباط ات را بی ارزش مکن، مگذار تن ات ، پل پیروزی ات باشد که این گذرگاه سخت سست و نا امن است و رهگذران چنین راهی ، مسافران بی بازگشتند.

ــــــــــــــــــــ

 

 

دیشب , شام با گرگ درون صرف شد

همراه با سالاد دروغ و تظاهر

در تراس حسادت ، مشرف به دریای حقارت.

ــــــــــــــــ

 

 

کلاغ ها از ارتفاع

گریه می آیند و سپیدار ها در این خونین ترین فصل سال ، یک به یک خودکشی می کنند، مادران

با قلب های خونین ِ شان سنگ قبر ها را صیقل می دهند، تا مبادا خاک فراموشی

قبرستان هایمان را فرا گیرد،این غم از دست دادن فرزند است ، دماوند را می

تراشد و می پُکاند ، قلب های مادران که جای خود دارد، پس همنوایشان باشیم و

همصدایشان.

ــــــــــــــ

 

مرگ ملودی سازان شکفتن سکوت است ، مجید وفادار آخرین ملودی اش فالش نواخته شد وبه سکوتِ همیشه سلام کرد.

ـــــــــــــــ

 

هر چی در جامعه گرون می شه توسط همون هایی بوده که خودمون به مجالس فرستاده ایم ، اونا وقتی وارد اونجا می شن دیگه فامیل ما نیستند ، میشن فامیل قدرت.
ــــــــــــــــ

 

ما بعد از سی سال فهمیدیم که این خدای جمهوری اسلامی ، از کتاب می ترسه ، از

۶

 روزنامه

می ترسه ، از سینما می ترسه ، از ساتلایت و رسیور می ترسه ، از سحر خیز و زید آبادی می ترسه ، از خانم نسرین ستوده می ترسه ،از زندانی و زندانبان می ترسه، از وکیل و موکل می ترسه، بابا مرده شور این خدای زپرتی رو ببره که یک سخن حق نداره که خودش بی زور راهش رو باز کنه.

ــــــــــــ

مشغول شستن چشم هایم و کدورت ها از دل ام هستم، که جهان را به گونه ای دیگر بنگرم ، هنوز در هیئت کرمی به رویای پروانه شدن می اندیشم اگر عمری باقیمانده باشد، اکنون در یافته ام پر پرواز را به رایگان نمی دهند ، صبر می خواهند و گذشت و تازه در هر کوی و برزن شمعی افروخته اند که بال سوزت کنند و دوباره ما را به زندگی ی کرمی خویش بازگردانند.

ــــــــــــــــ

ما حاصل کار اردلان، تنیدن ترانه هایی از جنس ابریشم است ، با لطافت های خاص اردلان و نگاه منحصر به فرد او به آدم ها و روابطشان با یکدیگر ، به نظر من اردلان شاعر وترانه سرایی است که فلسفه ی خاص خودش را دارد و در بیشتر ترانه های او ما از پنجره و منظری به جهان نگاه می کنیم که تنها با کلید واژه های او باز می شود و مناظری را به ما نشان میدهد که بکر و نا شناخته است.

ـــــــــــــــــ

 

افسوس که بعد از عمری تازه دریافته ام ،آنچه نمی دانستم ، همه ی آن چیزی بود که می دانستم.

ـــــــــــ

آ زادی آن لحظه ی نابی است که خورشید از بدرقه ی شب باز می گردد.

ــــــــــــ

از آدم مشهوری پرسیدند فرق گمنامی و شهرت در چیست؟ گفت فرق اش در این است که وقتی گمانم بودم گاهی که سرفه می گرفت همه می گفتند ای بابا گو...ی و وقتی مشهور شدم گاهی می گو...دم و همه می گفتند شما دوباره سینه تون خراب شده ها.......
عجب دنیایی داریم!!!!

ـــــــــــــــ

۷

 

در رفتارو کردار استیو جابز حقیقتی نهفته بود که راه خویش را بی هیچ جنگ و خونریزی در جهان گشود ، او پیام آوری بود که بر خلاف پیامبران دیگر، تفکری انسانی داشت نه خدایی و زاده ی موهومات .

ــــــــــــــ

 

 

صدایم مکن دیگر ،خودم هم خودم را نمی شناسم.

ــــــــــــــ

من یک اتفاق ام ، یک اتفاق در یک میلیون !!‫چه بزرگوارانه همه ی بد فهمی ها و بد خلقی

هایم را تحمل کردی.

ـــــــــــــــ

 

هنر انسان در یاد آوری لحظات مرده و درد آور گذشته نیست ، هنر زیستن در توانایی ماست برای زیبا سازی و ثبت لحظات مانده،عجبا که هیچکس نتوانست به اندازه ی خودمان ما را از پای در آورد ، چه درد آور است زخمی خویش بودن!

ـــــــــــــــــ

این خیال خامی است که گمان کنیم موتور بنزین سوز دمکراسی با گازوئیل اسلام حرکت خواهد کرد!

ـــــــــــــــ

 

خورشید آزادی در راه است
شبی لــــــــــوند در آغــــوش صبح مستــــــــانه
به عشوه گفت که رفته است خورشید ازاین خانه
خــطی کـشید شفــــــق بر شب ، به خنده گفت
نگفته اند که مزن پیمــــــــــانه از پس پیمانـــــه
ــــــــــــــــ

حواسمان به مردم باشد که قادرند با شعور ذاتیشان به آنی هر مدعی را محک بزنند و یا به عیار مفتخرش کنند و یا به بازار مسگر ها بفرستند و چقدر بد است که بجای طلا گشتن با رفتار غیر انسانی مان تبدیل به مس گردیم و آفتابه ی مستراح شویم .

 

۸

ــــــــــــــ

 

یک پیشنهاد

من فکر کردم در زمان ازدواج به جای بلغور کردن یک سری جملات عربی که نه چیزی از ان می فهمیم و نه در شان یک زن و مرد ایرانی است ، این عشقنامه را جایگزین کنیم.

 

عشق نامه

بانوی بزرگوار ،ایران خانم ، آیا شما به نام انسان و آزادی سوگند می خورید که از اکنون تا همیشه ی عمر ، زندگی تان را با آقای.... تقسیم کنید و در همه ی روزهای خوب و بد در کنار او بمانید؟

 

جواب: بله سوگند می خورم:

به نام انسان و آزادی سوگند می خورم که در تمام عمر نهال عشقی که با یاری او امروز می کاریم راآبیاری کنم و احترام متقابل را سر لوحه ی همه ی کار هایم قرار دهم.

من از همه چیزم برای این زندگی خواهم گذشت ، مگر از آزادی های انسانی ام ، من آماده ام که دوست بدارم و دوست داشته شوم.

ـــــــــــــــ

 

بعضی ها هیچوقت به آدم احساس پا در جایی و استواری نمی دهند و ارتباط با آن ها مثل

وضعیت بی وزنی و خلاء است ، اما خوبیش اینه که آدم بعدا" می تونه بره سازمان ناسا کار بگیره و اگر مدرک خواستند بگه: من در تمام مدت عاشقی ام پا در هوا بودم .

 

ـــــــــــــــــــ

 

زندگی قطاری است که مدام به پیش می رود و بدا به حال کسی که  در کابین راننده ی قطار باشد و مدام به مقصد و انتهای خط چشم بدوزد ، یادمان باشد