آدم ها

آدم ها مثل کره زمین هستند ، هرچه از دورتر آن ها را نظاره و رصد کنیم ،شکل کره ای ی آن  کامل و بی نقص است , تنها زمانی در می یابیم که چه پستی وبلندی هایی دارد که به آن نزدیک می شویم و کوه های بلند و دره های عمیق آنرا، حس می کنیم و می بینیم .

انسان ها هم، از دور دست ، همیشه شکیل و بی نقص به نظر می آیند ، کار ما آن است که به آن ها نزدیک شویم و طبیعت اشان را همانگونه که هستند دریابیم . تحول در زمین و انسان همیشه باید از درون آغاز شود.هیچ آتشفشانی طغیان نخواهد کرد، مگر اینکه ، زمان اش رسیده باشدو هیچ انسانی دگرگون نخواهد شد مگر خود بخواهد.

 

________________

آدمي

از شب پرسيدم . آيا از تو سياه روي تر كسي هست ؟

گفت : آري ، بعضي آدميان مي شناسم كه به اندازه همه ي شبهاي جهان شب اند وتاريك !

از لجن زاري پرسيدم : آيا از تو متعفن تر كسي هست ؟

گفت : آري ، آدمياني مي شناسم كه لجن زار ها از بوي تعفن اشان در عذابند!

از دريا پرسيدم : چه آلوده ات مي كند؟

گفت : آدمياني كه آلوده گي اشان را با هفت دريا نتوان شست !

از آسمان پرسيدم : از نگاه چه كسي به ستارگان ات مي هراسي .

گفت : مي هراسم از آدمياني كه  ميتوانند با نگاه پر از حسد اشان همه ي كهكشان ها را مسموم

كنند و ستارگان را بر زمين بريزند!

از جنگل پرسيدم : از چه كسي بيزاري ؟

گفت : بيزارم از آدمياني كه از هر بهاري بگذرند ،  درختها به آني زرد مي شوند و چون سرماي زمستان ريشه ها را مي خشكاند !

از خورشيد پرسيدم : نور ات را از كه دريغ ميكني ؟

گفت : از آنانيكه هزار خورشيد سياهي و سرماي اعماق قلبشان را روشن و گرم نمي كند.

از خدا پرسيدم : آيا هرگز از آفرينش مخلوقي پشيمان بوده اي ؟

همه ي درگاه اش به لرزه افتاد و شرمنده از نگاه شيطان با بغض خداي گونه اش گفت :

آري از آفرينش انسان و گريست!!

 __________________

آرامش واقعی برای یک انسان زمانی فرا خواهد رسید که گفتار و عملش یکی باشد

____________

تنها کار انسان در کهنسالی مبارزه ی مدام او ست بر علیه گذشت زمان

_____________

 

آنکه قصد آنش زدن قیصریه را دارد از آتش دامن چه باک

______________

اگر انسان امروز ، حامل خودِ دیروزی اش باشد خود و جهانش را نشناخته است 

 

___________________

الا کلنگ

زندگی چقدر شبیه الا کلنگ است .

 

وقتی ما به تنهایی روی الاکلنگ بنشینیم ،الا کلنگ بر  زمین نشسته و  هیچکس نمی تواند ما را بالا بیاورد ، مگر  بلندشویم و ابتدا ، روی پاهایمان  بایستم  و به همبازی مان  اجازه دهیم  ، ماراکمی بالا بیاورد .

تنها زمانیکه ، می شود با یک الاکلنگ بازی کرد و از آن بازی لذت برد ، زمانی است که بالانس الاکلنگ حفظ شود و تازه گاهی هم یکی از دوطرف باید پایشان را  زمین بزنند، تا به هم بازی شان ، کمک کنند تااو بتواند بالانس را حفظ کند.

ما هم برای داشتن یک ارتباط خوب ، مجبوریم و باید گاهی خودمان را سبک تر از آنی که هستیم نشان دهیم تا آن دیگری بتواند ما را بالا ببرد .

و چه زیباست ، زمانیکه با گذشت ، همکاری ، سعی و کوشش ، همراه و همقدمِ مان را تا بالای الاکلنگ زندگی برده باشیم ، در حالیکه خود بر روی زمین هستیم و در اوج بودن او را تماشامی کنیم .

 

الاکلنگ زندگی ، همیشه دو یار و همراه می خواهد .

رها

_____________________

انسان خدا راآفرید که بار این بی عدالتیها را به گردن او بیاندازد و در گمان خویش حقوق پایمال شده اش را از او بستاند

رها

_________________

 

بازتاب ناگزیر رفتار های ما، یافتن کسی است که طناب دار ما را می بافد

_________________________

رفیق همیشه ما در زندگی ضمیر آگاهمان است ، او همیشه چند قدمی از ما جلوتد حرکت می کند او به آنی چهره می نماید و هر کس را به اندازه توانایی ها و اندیشه هایش تجزیه و تحلیل می کند ، او همان کسی است که در ابتدای هر رابطه ای رخ می نماید و در پس ذهنمان بار ها و بار ها می گوید ، هی هی ، ادامه نده این ارتباط درست نیست ، اکنون زمان ان رسیده است که گاهی به حرف های من درونمام گوش فرا دهیم .

_________________________

 

 

 بگذار گم بمانی که لحظه ی مرد افکنی است لحظه ی بیداری و مواجه با خود خود، گم تر کن خود را ، تا آنجا که دیگر خودت هم خودت راپیدا نکنی

_____________________________

به یادمان باشد که جاده ی رویا هایمان همیشه لغزنده است

 

________________________

پاهایم میگویند خسته ام از کشیدن بار تنی هستم که قدمی در راه انسانیت بر نداشته است

__________________________

 

بقای یک ارتباط به ارزش آن است.خودت با دست خودت ارتباط ات را بی ارزش مکن ، مگذار تن ات پل پیروزی ات باشد که این گذر گاه سخت سست و نا امن است و رهگذران چنین راهی مسافران بی بازگشتند

 

____________________

پیروزی زمانی چهره می نماید که شمشیر انکار ما ن را بر زمین بگذاریم ، این تنها میدان نبردی است که شمشیر بر زمین نهادن ما، سرفراز میدان زندگی ی مان می کند .

در زندگی تنها صداقت است که شمشیر خوشبختی ما را صیقل می زند.

 

________________

پیری

 

اگر میدانستی آن چین و چروک ها، آن کم سویی چشمانم ، آن نا استواری ی پاهای همیشه استوارم،

آن گوشهای خالی از هر آوا و آن زبانی که ابزار رابطه ام بود با مردم ، چگونه همه به آنی خلع سلاح ام کرده اند !!!

اکنون دیگر منظره ای از باور ها در پیش رو دارم ، امروز در آخرین نبرد ، شک شمشیر بر زمین نهاد و به خدمت باور ، این دشمن دیرینه در آمد.

من صدای در هم شکستن اش را، صدای بر خاک افتادن اش را با تمام وجود شنیدم و باور کردم ، کم سویی چشمانم ، ناشنوایی گوش هایم ، لکنت زبانم، ضعف پا هایم ، خاموشی و از کار افتادگی ی حافظه ام و مهمتر از همه سفر طراوت و سر زندگی از چهره ام ، صدای ناقوسی است مدام که چندان هم خوش آوا به نظر نمی رسد، این تکرار ، تکرار همیشه ی جمله ای است که طبیعت می گوید : ای انسان آماده باش ، هر چه دادیم ستاندیم و هر چه کردی بر خود کردی. امروز لختی درنگ کن ، بگذار غبار فرو نشیند ، آیینه ات را صیقلی دوباره زن ، نام ات را به درهمی بفروش ، از این منزل به بعد همراه و همسفر بی نام آنی ، بگذار همر هان هر نامی خواهند بر تو نهند، بگذار دستگیره باشی ، بمان و بگذار دیگران با دستگیری ات به سر منزل رسند.

قسم به شرافت انسان که خواهی دید ، منزل تویی!!!!!

گوش کن ، زمین و زمان ، آسمان پر ستاره ، شب ظلمانی ، طلوع خورشید سحر گاهی ، دارو درخت ، موسیقی ی زیبای حرکت رودخانه ها، جنگل ها ، پرندگان ، درنده و خزنده ، همه و همه یک زبان می گویند :

ای انسان رازی در میان نیست ، تو خود همه رازی ، دریاب خود را ، دریاب .......

 

رها

تازه رسیده ام

همیشه دیر می رسم

دیرِ دیر

گم شده بودم ،

 تازه خودم را پیدا کرده ام

اما تقصیر من نیست ،

که سال ها است بی خبر از خویش ام

سر به هوا شده ام.

*مرادم می گوید : چشم از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد....

ــــــــــــــــــــ

*قطعه ای از شعر گفتگوی زمین با انسان اثر شاملو

رها

____________________

تا به حال توجه کرده اید که ما رد زندگی گاهی از در هایی وارد می شویم

که به تراس های ذهنی ما باز می شود و بیشتر وقتی آن در را باز کرده ایم و و پا بیرون گذاشته ایم پا در هوا شده و با مغز به زمین خورده ایم

ایراد کار اینجاست که آن  در اصلا شباهتی به پنجره ندار که به ما هشدار بدهد و مواظب باشیم . مسأله در این است که درست ظاهر یک در خروجی را دارد و ما گمان می کنیم که ما را به یک هوا خوری دعوت می کند ، شاید امروز زمان آن رسیده است که از هر دری وارد نشده و حداقل گوشه چشمی به قدم های بعدی ی مان داشته باشیم

 

_________________

چه تفاوتی است مابین آنکه از نیمه راه یک قله به دامنه نگاه می کند ، با آنکه  اولین قدم را برای  صعود به قله بر می دارد ؟

___________________

 

چه غم انگیز است در طول زندگیمان بی آن که نبردی کرده باشیم کشته ی میدان ایم .

 

________________

 

حراج

من مردانی را دیده ام که به حراج خویشتن می رفتند و چه آشفته بازاری بود آن سرای خود فروشی َ!!!!

 

آگهی فروش:

حراج یک آدم بی وجدان برای هر نوع بی شرافتی !!!!

آدرس : کوچه خود فروخته گان

____________________________

می توان حضور مگس را در ادراک شیشه دید

و یاس مداوم قاصدک را در اندیشه باد

 

_____________________

حقیقت آن نایاب مرواریدی است که در صدف صیادان جوی ها حقیر یافت نمی شود

_________________________

 

خدای من

 

خدای من

آن خدایی است که

در یک شب مهتابی

شراب نوشیده

در شهر ناصریه

با باکره دختری

به تجاوز می خوابد

و فرزند اش را

بر صلیب دوست می دارد

با مسماری در دست و قلب و پیشانی

 

_______________________

دست و دلم به هیچ کاری نمی رود جز عاشقی

 

___________________________

عشق و ارتباط های ما دو دوره دارد.

دوران گیاهی و دوران سنگی

همه ی توان خویش را در دراز نای دوران گیاهی ی عشقمان بکار بریم

دوران سنگی مرگ عشق است

________________________

 

راستی رفاقت یعنی اینکه ما دولا بشیم و یکی سوارمون بشه ؟

من فقط می ترسم نکنه یا رو نفهمه ، ما همیشه همون زیر بمونیم

 به کدوم میگن دوست واقعی ؟ اونکه رو سرش سوارن یا اون که سواری میگیره؟

 

_________________________

اکنون می توانی پای بر شانه هایم بگذاری

برای گذر از جاده های پست و ناهموار

اکنون می توانم برای تو پایه پلی باشم

ای دوست

به شرط اینکه پای بر سرم مگذادی

 

____________________

روزهایی که مهربان بودیم

سال ها پیش یکروز گرم تابستان به همراه پدرم برای خرید به بازار رفته بودم ، در بین راه مرد جوانی را دیدیم که غش کرده و در پیاده رو افتاده بود ، مردم با کنجکاوی به طرف او می آمدند و به رسم همیشگی به محض دیدن او سکه ای از جیب بیرون می آوردند به کنار او پرتاب می کردند و می رفتند ، اصلا به نظر می امد کار آن ها فقط همین است،سکه را بیاندازند و بی آنکه بدانند او کیست بروند. وقتی ما رسیدیم یکی از کسبه بازار در حالی که پولی به سمت آن جوانک پرتاب می کردو قصد رفتن داشت به مردی که آن جا بی حرکت ایستاده بود گفت : پول که نمیندازی چرا اینجا واسادی ؟

مرد با حالتی خجل گفت : حاج اقا پول ندارم ، اما فکر کردم اقلا جلوی آفتاب را با سایه ام برای اون بگیرم .

 

_______________________

بگذار شهر رویا هایت همیشه کوچه ها یی برای گشتن داشته باشد

تصمیم به فتح تمام شهر به یکباره مگیر

 

_______________________________

 

زندگی آن لحظه ی نابی است که شراب خورده باشی و در اندیشه ی کاشتن  درخت انگوری به خواب روی.

__________________

هر انسانی به اندازه ی حضور سود منداش در ذهن دیگران پس از مرگ زنذه می ماند .

________________

زیبایی زندگی در لحظاتی است که ما می آفرینیم ، و این برترین هنر انسان است ، لذت بردن از لحظات مرده زندگی و هم آعوشی ی با اکنون خویش

_________________________

شاید گاهی اشتباه مادر این است که با متر کوچکی خود را اندازه می کنیم و نتیجه اینکه خویشتن را بزرگ می پنداریم

___________________________

شعله ها در بطن جنگل خفته اند و فریاد می کنند بیافروزید ما را

_____________________

 خوشبحال صدف ها چه خاطرات خوبی از روز های بارداریشان دارند، زیرا فرزندانشان مروارید شدند.

_________________________

عشق

 

این سفر ،سفر از دانه به گل است

 سفر  عروسی  ی  دانه با خاک و تولد ریشه

سفر تمام بودن و تمامی شدن

خود را دریاب

به همراهت بیاموز که سهم خویش را برای عاشق شدن بپرداز

وگرنه تو به تنهایی قادر به پرداخت نیستی

عزت و سرفرازی ات را ارزان مفروش ،

نخریدند ، مفت چنگ صاحب اش

 

______________________________

چقدر خوب است همچو یک فاتح قله های زندگی ، بخود بقبولانیم که این صعود و فتح در هر زندگی فقط یکبار بار اتفاق می افتد و من فتح اش کردم.

حالا بایستیم و از دور به قله ای نگاه کنیم  که فتح اش کرده ایم و اگر آراممان کند لختی بخود ببالیم .

فاتحین بزرگ، این را بخوبی می دانند که دوباره به همان جنگ رفتن ، اگر شکستی در پی نداشته باشد افتخاری نیز با خود نخواهد داشت.

رها

____________________

دیشب شام  با گرگ درون صرف شد

همراه با سالاد دروغ و تظاهر

در تراس حسادت ، مشرف به دریای حقارت

_________________________

ما اگر پرنده هم می بودیم ، تنها به شکستن بال خویش سرمان را گرم می کردیم

______________________________

هیچ ماهی ، تا زمانیکه در آب است نمی داند گرفتار قلاب صیاد شده است. هر صیدی خیال می کند که این جریان جاری ی آب است که او را با خود می برد.

گاهی لازم است بر خلاف جریان آب شنا کنیم تا شاید زودتر خود را برهانیم.

___________

مرد سفر

گاهی لازم است همراهمان را رها کنیم  تا تصمیم آخرش را بگیرد ، شاید او بز دل تر از آن آست که  ما طلب می کنیم ، شاید او هم می خواهد در آن واحد هم در کاروان باشد وهم  کشتی و هم این ترس امانش را بریده است که نکند طوفانی به پا شود و دزدی در گردنه ای به این کاروان بزند و حاصل عمرش را ببرد

در حقیقت  این ما هستیم که باید همراهمان را در سفر زندگی انتخاب کنیم ، مجموعه توانایی های او را در نظر بگیریم ، اگر مرد سفرش نمی دانیم  هر چه زودتر تا  از شهر ودیارش دور نشده است پیاده اش کنیم .

همراهانی که مرد سفر نیستتند ذات سفر ها را ویران می کنند

بیدار شویم

بیدار رو یم

__________________

معرفت

یک جا سراغ داشتم که همیشه معرفت داشت

امروز رفتم دیدم بزرگ رو درش نوشتن

معرفت نداریم ، نه ما و نه بقیه ، بی خود منتظر نشین

__________________

 میگویند نگاه مادران ، همچون نگاه خداوند است ، اما من میگویم نگاه مادر من زیباتر از نگاه خدوانداست ، زمانیکه او در خانه ی ما عشق تقسیم میکند

__________________________

نگذاریم شخصیت ویرانگر آدم ها  محو و مستور موقعیت هایشان شود .

__________________

.

_____________________________

هویت باز یافته

 

امروز در هر چیزی که همچون تقدیر و تجربه به سراغ من می آید لختی درنگ می کنم ، زیرا آموخته ام که انسان تنها در طول زندگی اش به تجربه کردن خویش مشغول است و مدام خود را تجربه می کند ، نه جهان پیرامونش را.

حالا دیگر در یافته ام که هیچ چیز از آن من نیست ، چه چیزی و چگونه می تواند برای من رخ دهد ، برای من که اکنون نیز ، از آن من نیست .

حالا دیگر آموخته ام که بار ها و بار ها  به چیزی پناه برده ام که در گذشته ها ، ترس رادر من  بر می انگیخت .

امروز دریافته ام که برای بسیار دیدن ، خود را ندیدن و در جنگِ با خود شمشیر بر زمین نهادن لازم است .

اکنون باید به ژرفا روم و برای آخرین نبرد بر پایه ای که خود شکسته ام بایستم.

کجاست آن باد شرطه و آن تکیه گاه پابرجا، چگونه و کجا باید به جستجویش روم ، اکنون دیگر خسته ام  از تکیه بر تخته پار هایی که مرا به اعماق اقیانوس ها می برد.

کجاست آن می مرد افکنی که جرعه ای از آن مست هزار ساله ام کندو از این همه ناهمواری به بلندای انسانیت رسم.

آیا توان این دوباره بر پای ایستادن را دارم !؟

آری اگر هنوز دستی و زانو ای داشته باشم .

بر پای می ایستم ، اما نه با غرور و گردنکشی ، بر پای می ایستم که تنها به افتادگان بر خاستن بیاموزم ، بر پای می ایستم که این خیل فرومایگانِ بر پای ایستاده را بر زمین نشانم .

بر پای می ایستم که به پاهایم بیاموزانم ، تنها کارشان بر پای داشتن من است ، حتی اگر شکسته استخوان باشند.

می خواهم به آنان بیاموزم ، باید تیمار دار کسی باشند که اگر چه کوتاه زمانی افتاد ، اما افتادگان را بر خاستن آموخت.

با خود می گویم مرا چه غم که هر پرداخت و هر دوباره بر خاستنی مرا درسی آموخت .

اکنون در یافته ام که در عین زایش اکسیژن مرگ در من می دمند و برای زندگی به مرگ راضی ام می کنند.

من امروز به خود آمده ام تا بخود آیم و خوب و زیبا زندگی کردن را بیاموزم ، نه خوب مردن را.

__________________

 

یادم می آید شش سالم که بود، پدر بزرگم خانه ای داشت در خیابان بوذرجمهری کوچه ی افشار ها،

هر بهار درخت مو اضافه می کرد و همه صبح جمعه ها دعای ندبه داشت ، خودش رفت ، دعای ندبه اش رفت

اما انگورهای درخت هایش چه شراب خوبی می دهد ، روحش شاد.

____________________

 

 دل لرزه ها

ع.گ . رها

 

از کجا بلد شده ای

که چنین عاشقانه میبوسی

و با همه ی دلت

نوازشم می کنی

و حتی ، زمانیکه می روی

دلشوره نمی گیرم ....

؟؟؟؟؟

دستانت لطافت بهار را