عاشقانه ها

 

پیله ای خواهم ساخت

 

من یکشب ستاره ای خواهم چید

و چون گوشواری به تو هدیه خواهم داد

و در شفق یک شامگاه

در پس یک باران

آنجا که بنفش

به میهمانی ی رنگین کمان رفته است

و زرد نقبی به سیاهی زده

آنجا که خورشید ، همچون قطره اشکی

از چشم آسمان

 بر سوگواری ی شب می گرید

من با ستاره ی دنباله داری در دست

و یک صبو عشق در سینه

و یک بغل یاس اقاقیا

بلور وار به تو خواهم پیوست

و گل رزی را

در میان ابریشم گیسوانت

به ودیعه خواهم گذاشت 

و از تو مقداری

کمی عشق گدایی می کنم

و با آن همه ی عشاق دیوانه را

در مان خواهم کرد

پیله ای خواهم ساخت

شیشه ای خواهد بود

پیله ی یک عاشق

پر بوی تن صدها سیره است

پیله ی من

مرغ سقا را حجله گاه خواهد بود

پیله ی یک عاشق قفلی دارد

که کلید اش

بین راه کهکشان شیری است

من پرستو ها و چلچله ها را

با تو در یک شب بارانی و سرد

به هجرت خواهم برد

هجرتی به ماورای آفتاب

و همانجا

در گرمای تن ات غسل خواهم نمود

و تو با بلور سینه هایت

سبدی نور بر من می پاشی

 و مرمر تن ات را

چون بال شاهپرکی عاشق

میسوزانی

و به میمنت این هم آغوشی

سپدار ها را با تبر

آشتی خواهی داد

پیله ی یک عاشق قفلی دارد

و تو کلیدِ قفلِ

همه ی پیله هایی

که پنجره هاشان

به ابدیت باز می شود

 

رها

 

تهران ۱۳۶۶

 

 

ترا من می شناسم

اکنون در آستانه ی هستی ایستاده ام

و در برزخ روزهای رفته گریانم

ای همه هستی

آینده را در چشمان مسی ات می بینم

من لطافتی در نگاه تو حس می کنم

که تنها در نگاه خدا دیده ام

من مصلوب لحظه ای شده ام

که خود را پیامبر عشق خوانده ام

آن لحظه ی افسانه ای

ایثار خود به خدا

لحظه ی عروسی ی دانه با خاک

روئیدن حیات در بطن ساقه

و دویدن جوهر حرکت در بن برگ

ترا من می شناسم

ای با خدا شریک

من ترا از رویش گل ها

من ترا از بارش باران

من ترا از غرش طوفان

از گردش باد

در اندیشه ی باغ می شناسم

ترا من می شناسم

از نجابت ، از صداقت

از نگاه کودکی تنها

از صمیمیت دریا

از سحر

از صبح

از سپیده

ترا من می شناسم

من ترا

از تو می شناسم

 

رها

 

 

تشنه ی نوازش

 

دوباره زنده گشته ام

دوباره زندگی// دویده است

به باغ مرده ی وجود من

به باغ مرده وجود من

بهار بوده ای مگر

بهار بوده ای مگر

که داده ای برایگان

طراوات وجود خود

به سنگ و چشمه و گیاه

بیا بمان

بیا بمان بهار من

به باغ تشنه ی تن ام

تو راز رویش من و

تو واژه ی شکفتنی

تو خواب خوب سبزه ای

تو آرزوی رستنی

تو از تبار رویشی

از تبار خواهش ام

بیا ببین

بیا ببین که سبز گشته ام

نرو ، نرو بمان ببین

که تشنه نوازش ام

 

تو امدی تو امدی

که بشکفد تمام لحظه های من

به گرمی ی نگاه تو

به خنذه ی همیشه ات

 به دست با طراوتت

بیا ، بیا ببین

که سبز گشته ام

نرو ، نرو بمان ببین

که تشنه ی نوازش ام

رها

 

 

تو که تو فکــــــــــر رفتنی

 پس چرا میگی می مونم

دلت اینجا که نبـــــــــاشه

من یک لحظه نمی مــونم

 

مردن خنده رو لبهات

بونه جدا شدن بود

موندنامون کشتن رفاقتو

اول دشمن شدن بود

برو ، غربت چشات

دیگه پایان و نوشته

از نگاه مهربونت

دیگه یه عمری گذشته

وقت رفتن دیگه

میدونم موندنی نیستی

نشین اینجا پیش من

وقتی تو رفتنی هستی

____________________

 

 

چه غمگینانه تصویری

 که آینه شکست از ان

ببین این مرد تنها رو

که ، شکست اش مثل مردن بود

چه بد کردی برای جشن پیروزی

پر پروانه سوزاندی

شکستی بال پرواز

این مرد مغرورو

چه غافل بودم از اول

نداستم شکستم ،

جنگ با خود بود

چه گم بودم تو این دنیا

  پروندی خوابآلوده ، مردی رو

که ، گمان میکرد بیدار است

تو گفتی غرور ات بود

دیوار میانِِ ، خنده ات با من بود

چه غمگینانه جنگی بود

کز اول کرکس مرگم، پیشایش با من بود

و من خسته ی میدان

رسیدم از تو ، به بخود آخر

چه کابوس غریبی بود

سر خود را به شمشیر ات

جدا دیدن

چه بیهوده نبردی بود

نبرد داس و گندم

چه سوگوارانه ، جشنی بود

به مسلخ بردن یک گل

چه باغ باغبان سوزی

به وقتی که تبر

 بوسه بر دستان گل ها زد

نمیشه باورم

اما به سوگ لاله ها رفتم

به اعدام شقایق ها

به جراحی ی یک لبخند بر لب

چه جانسوز دردی بود

دردِ مُُردنه از تو

چه غمگینانه تصویری

که آیینه شکست از ان

نه آیینه ، که من هم

شکستم از نبرد ، خود با خود

 

رها

_____________________

 

 

حدیث

 

ای آفتاب

ای نسیم

ای ابریشم

ای حریر

ای معطر

ای مطهر

به شکفتن میمانی

به رستن

بشنو این حدیث

ای حدیث

به کدام دیار

راه بسپارم ؟

که ابتدا و  انتها تویی !!

تو خود راهی

ای اتش

پنبه ام

نسوزانم

چشمم ، نِگَرانم ،

نَگِریانم

عاشقم ، رنجم

نرنجانم

 

رها

________________

 

دلم تنگ است

 

نمیدانی چقدر دلم تنگ است

دلم بسیار تنگ و چروکیده است

کجایی ؟

تا یک نگاهت طوفان بر انگیزد

و یک خنده ات دریای وجودم را آرام کند

کجایی؟

تا دلم فریاد کشد و پنجره سینه ام را بگشاید

کجایی؟

دلم تنگ شده است و دیگر تنم نمی رود...

 

رها

_______________________

 

 

دوستی

 

راستی این چه دوستی ی که

من شوخی شوخی

پوست ترا بکنم

و تو خنده خنده

ریشه ی من و بزنی

بعدش هم با هم

سره یه سفره

نون و نمک بحوریم

 

رها

_________________

 

ساعت شنی

 

من اکنون هر صبحگاه در تو بیدار می شوم

و در تو زندگی می کنم

بی هیچ امیدی

و ساعت شنی انتظار به تنهایی من می خندد

و اوست که مرا به شامگاهی دیگر می رساند

که دوباره در تو بخوای روم

من اکنون هر صبحگاه در تو بیدار می شوم

و هر شامگاه در تو می خوابم

بی هیچ امیدی

ساعت شنی گریان است

 

 

رها

___________________

 

 

سفر کرده

 

امشب من واین اتاق دلتنگ تو ایم

این مبل ها

آن میز کوچک ، زیر سیگاری

عکس ها زیر شیشه

حتی پنجره ی اتاق

سراغ ترا از من می گیرند

از من تنها.

من می دانم تا آمدن ات

دستگیره ی در، آینه ها، جعبه پست

سنجاق های سر ات

و یک اتاق پر از خاطره از تو

به گریه می نشینند

و من، تا برگشتن ات ثانیه ها را تشیع می کنم

ما به آن اتوبوس ، به آن راننده

به آن جاده ، جاده ای که ترا برد

به آسمانی که در راه سفر نگاه کردی

حسادت می کنیم

بیاد ما اگر نیستی

به یاد خودت باش

من که با بوسیدن جای لب هایت

بر فنجان چای .

پرواز را شروع کرده ام!!!!!

 

رها

_______________________

 

شب معطر شده است

 

شب معطر شده است !

گل به كوچه زده است ؟

پيچك غرق به گل و گل به پا مي ريزد ؟

چه كسي ميگذرد ؟

چه كسي در گذر است ؟

ياس همخانه ي سوسن شده است ؟

يا اقاقي است كه در خلوت شب  ، عطر در كوچه ي ما مي پاشد !؟

به صبا مي گو يد ، شاخه ي آن گل سرخ :

نفس اش عطر گل يخ دارد .

مي شناسيش شما !!

رو به مهتاب آن سپيدار كهن ، برگ مي لرزاند

نرم در گوش علي ميگويد :

پدرت مي آيد ، مادرات در راه است !!

 شب معطر شده است .

 

رها

___________________

 

 

    کجایی تو

    تا دوباره همقدم ات شوم و پای از زمین بردارم

    کجایی تو

    تا زیباترین شرم د خترکان عاشق را بر گونه هایت ببینم

     کجایی تو

    تا دوباره میعادگاه مان در آن پائیز های زیبا باشد

    در آن بعد از ظهر های عاشق کش

    کجایی تو

    که باز در پناه امنیت حضورت دگرگونه شوم

    و در پس سایه سار ابریشم گیسوانت

    همه چیز طعم گس عشق بگیرد 

    کجایی تو

    تا در میان حرکت آرام برگ های مسافر و

    در کنار جویبارهایی که از میان کرت های عشق می گذشتند

     جسارت بوسیدن را به من بیاموزی

    آه کجایی تو

    دلم برای جوانی ام لک زده است!!

 

رها

____________________

 

آفتاب ام باش

 

ای آفتاب ، ای درخشنده ، ای بخشنده

بر من بتاب ، گر م ام کن ، آب ام کن

بگذار در گرمای سینه ات

گرمای آفتاب را تجربه کنم

مرا در آغوش ات بگیر

تا طعم زیستن را مزه کنم

و در زنانگی ات به خواستن ها

و رستن ها دست یابم

تو آبستن بهاری

و من تشنه ی سبز شدن

تو جاری رودی

و من بستری در آرزوی عبور ات

از مغاک تنم

ای سبز ترین بانو

تو جنگلی از ترانه

با ترنمی برویانم

بخشنده باش ای آفتاب

نور و گرمایت رااز من دریغ مکن

که در استوای زمین ایستاده ام

با امید عبور ات از مدار تنم

آفتاب ام باش

 

رها

__________________________

 

 

احساس

 

من چه ازادم

زین به گردباد زده

چون بادم

من چه حسی دارم

وچه می ترسم

ترس غالب شدن

من منطق

به من احساس ام

بوی پرواز چرا می اید!؟

بوی ریحان ، بوی شاهی

بوی سرخی شرم بر گونه

از دلم می پرسم

می شود عاشق شد اینگونه!!؟

و دلم می گوید

آه ، من حواس ام پرت است

من چه غافلگیرم

با دلم میگویم

من مشامم پر بوی عرق

بعد هم اغوشی است

بوی ان لحظه ی منگ

بوی ان لحظه ی گنگ

بوی یک رخوت

یک هم اغوشی ،

منهای هم اغوشی

و دلم می گوید:

این چه حس پاکی است

حسی از جنس صداقت

غیرا از این باشد

میدانم روزی

دستان ات، چون پیچک

می رود بالا از درخت سینه

و گلویت را می فشارد

خفه قان می گیری

آه من چه غافلگیرم

و چه می ترسم

ترس جاری شدن

خون جوانی

در رگ پیرِ زمان

ترس سالهای

هفده و هیجده

ترسی از جنس زمان

ترس پرواز به سبزینه ی عشق

من چه احساس لطیفی دارم

و دلم می گوید:

من همه آوازم

من همه پروازم

من بخود می گفتم

تو دوباره روزی در جایی

نا کجا آبادی

عاشقی خواهی بود

عاشقی بی پروا

دوست خواهم داشت

آن زمان

هر چه گل

هر چه پروانه

هر عاشق دیوانه

دوست خواهم داشت

حتی کرکس ها را

که پرواز بلندی دارند

آه امروز پر از احساس ام

و چه ازادم

زین به گرد باد زده

چون بادم

 

رها

تهران پائیز

__________________۱۳۶۷

 

 

می ترسم

 

من می ترسم از دست هایی که روزی نوازشم می کرد

از نگاه هایی که ، خورشید ، زمهریرتنهایی ام می شد

می ترسم از اندامی که پیکرم را در خود می گرفت

می ترسم از بوسیدن های مکرر

می ترسم از آن دستی که روبان سرم را بگشایدو

با آن طنابی ببافد و گلویم را با آن تزئین کند

می ترسم از دوستت دارم ها

می ترسم از نقاب ها

می ترسم از خندهایی که در پسشان ،

 فولاد های آخته شمشیر می شود

می ترسم از خودم

می ترسم از تو

می ترسم از همه

می ترسم که نکند ، فرشته ی درون ام

زمین خورده ی دیو سرکش هوس ها

و خواهش هایم شده باشد

آه چقدر اینجا سرد و نمور است

چرا همه چیز در اطراف ام حسی دوگانه دارند

خنده ای که گریه می کند

عشقی که در انتظار تنفر است

شانه هایی که سواری می دهد

و پشتی که به دشنه می اندیشد

آه ،آه

چقدر زیستن سخت شده است

 

رها

___________________

 

می توان خانه ای ساخت به قد جهان

 

می توان خانه ای ساخت به قد جهان

می توان خندید با هر چه دهان

میتوان شب را برداشت

روزها را بر هم دوخت

می توان گفت به باران

که ببارد در آغوش کویر

می توان گفت به شمع

که نسوزاند پروانه عاشق را

می توان آشتی داد

شب را با روز

دیروز را با هنوز

داس را با گندم

عشق را با مردم

سنگ را با شیشه

خنده را با همیشه

اما ، اما

تو نباشی که نمیشه

 

 

رها

_____________________

 

 آغاز  رویش

 

تو در من آغاز به رویش کرده ای

و نیلوفرانه

همه ی لحظه هایم را در خویش گرفته ای

من آن سپیدار پیرم که گردن نهاده ام

به تیمار داری ی تو نیلوفر اندیشه ام

  تو همچون خنکای نسیمی آمدی

و بر برهنگی ام بی حجاب تاختی

نه تاب ایستادن داشتم

و نه تاب همرهی ات را

تو همه حجم اتاق ام را پر کردی

و همه ی ذهنم را

دوری در اتاق زدی

لختی  ، فقط لختی بر من وزیدی

و به راهت ادامه دادی

تنها بوی تن ات

را در حافظه ی جنگل بر جای گذاشتی

 و امروز من مانده ام

در انتظار نسیمی دیگر

چشم به افق دوخته

با این آرزو که یکبار دیگر

بر این جنگل سرد و سیاه

گذر کنی و برگهای خفته ام را  بلرزانی

دلم را نیز

 

رها

_____________________

 

 

هندسه ی زندگی

سطح زندگی چه سخت بود و ناهموار

در طول اش گریستیم

و در عرض بخیالمان عاشق بودیم

ارتفاع زندگی چه بلند و دور از دسترس

و مرگ در هر زاویه اش پنهان

 

ع .گ . رها

_______________________

 

 

هنگامی که خسته می شوم

 

هنگامی که خسته می شوم

خویشتن را تطهیر می کنم

در پاکی ی آب

و دانش آفتاب

ای بلور

ای یگانه

ای وطن

تو مطهری و

من در تو تطهیر می شوم

هنگامی که خسته می شوم

به طهارت زنان برنج کار

و خوشه چینان زعفران

که هر صبحگاه

به مهمانی خورشید می روند و

خدا دوستشان دارد

می اندیشم 

هنگامی که خسته می شوم

به انگشتان زنان گلیم باف

و دستان کوچک و

قلب های بزرگ

زنان شیر دوش

قبیله نور می اندیشم

هنگا می که خسته می شوم

به قالیبافانی می اندشم

که لحظه لحظه ی

وجود خویش را

ایثار می کنند

هنگامی خسته می شوم

به سادگی چادر نشینان

که در هجرت

خانه بر پشت خویش دارند

و به عشق افسانه ای

دختران کولی ی سیاه چادر

می اندیشم

و به خسته گی و حقارت خویش

می خندم

هنگامی که خسته می شوم

با خود می گویم

باید دوست بدارم

باید یاد بگیرم

دوست بدارم

یاید عاشق باشم

عاشق آدم ها

عاشق گنجشک ها

عاشق درخت ها

و دلم بتپد

برای کودکی که

در سرما مانده است

برای آن مرد غریبه ای که

در باران خیس شده بود

برای دوره گرد کوری که

آکاردئون می نواخت

برای گدایی که

بچه برپشت خویش داشت

برای نامه رسانی که

عشق به خانه ها می بخشید

رفته گری که

به من سلام کرد

پاسبانی که

 خندید

برای گوژ پشتی که

فالنامه می فروخت

دختر بچه ای که

پول اش را گم کرده بود

آبله رویی که

آینه را دوست نداشت

برای مردی که

در جستجوی خویش بود

باید دوست بدارم

همسایه مان را

پیره زنی که

سبدی سنگین حمل می کرد

آه باید یاد بگیرم

عاشق باشم و دوست بدارم

شاید فرداهم

کسی به فکر من باشدو

مرا دوست بدارد

 

رها

___________________

 

 

گمشدگان

 

بیا و زنده کن 

قلب هزار ساله مردی را

که از همه مسافران دیار غربت

سراغ عشق را میگرفت

و هر که

هرچه نشان اش داد

 به بیراه رفتنی غریب بود

آخرآن ها سرپناهی یافته و

خیال میکردند به دیار عشق رسیده ان

افسوس که  خود

 گمشدگان دیار عاشقی بودند     

 

رها

____________________

 

 مجموعه دل لرزه ها

 

 

 

از کجا بلد شده ای

که چنین عاشقانه میبوسی

و با همه ی دلت

نوازشم می کنی

و حتی ، زمانیکه می روی

دلشوره نمی گیرم ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

دستانت لطافت بهار را دارد

ببین همه ی سینه هایم

شکوفه زده است ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

همیشه قبل از اینکه بیای

با خودم میگویم

نه ، دیگر نمی خندم

اما حضور تو

چنان خون به گونه هایم می پاشد

که تو می فهمی ، دلم ریسه می رود....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی از کجا آموخته ای

اینچنین بوسیدن را

و اینچنین رفتن را

که می توانم

یک آسمان ستاره را

تا آمدنت بشمارم .......

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

به دستان ات چه اموخته ای

که در پس هر عشق ورزی

سینه هایم گر می گیرد

و هرم نفس هایت

بهارانه در تمام رگ هایم

طراوت می ریزد ..

ـــــــــــــــــــــــــــــ

در پس هر رفتن ات

پنجره ها را باز نمی کنم

آخر بوی تن ات

عطر خانه ماست ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

چه رسم زیبایی است

این که

یکباره پیدایت می شود

و در من گم می شوی ......

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید قبل از رفتن

به من یاد میدادی

که با دلتنگی ی

گل های شمعدانی چه کنم

نمیدانی چه صبورانه

چشم به در دارند......

ـــــــــــــــــــــــــــــ

صلیب را که می بینم

به ایثار هایم

می خندم

ــــــــــــــــــــــــــ

چرا فکر می کنم

تا قبل از من هیچکس

عاشق نبوده است

آخر مگر میشود

از این احساس نمرد.....

ــــــــــــــــــــــــــــــ

تا آمدنت مشتی

یاس رازقی

به سینه هایم پیوند می زنم

آه بوی بدنت

یاس ها را خجالت می دهد

مرا بگو

که چه پزی

به یاس ها می دهم .........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آه چقدر خوب است

از همان حرف هایی که

روزهای اول به من میزدی

دوباره بزنی

از همان حرف هایی که

آن لرزش های زیبارا

به لب های تو میداد

و جسارتی را

که در بوسیدنت

به من میداد

کمی با من حرف بزن

فقط نگاهم نکن،،،،،،،

ـــــــــــــــــــــــــــــ

آنروزی که

در وسط هشتی خانه مان

نپرسیدی و مرا بوسیدی

همه فهمیده بودند

آخر وقتی به حیاط بازگشتم

مادرم دیده بود

غنچه های رو ی پیراهن ام

همه شکفته بودند....

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 می خواهم سینه ام را،

گلدان رازقی ها کنم

آخر ، همیشه میگفتی ،

عاشق رازقی ها هستی

اما یادت باشد،

هر سال باید بیایی

و با دستان ات

گلدان سینه ام را هرس کنی

آه که باغ هم ، بدینگونه ،

با غبان اش را دوست ندارد

که من ترا!!

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

گمان نمی کنی ، کوچه دیگر

از آمدن ات نا امید شده است!؟

شاید هم ، بیادت نیست !؟

کوچه ما , بن بست , کوچه ای بود

جنب اقیانوس آرام نگاهت

و روبروی خورشید دستان ات!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 امروز درخت خرمالوی خانه مان

به من گفت ،، پس مرا چه میگویی

که همه ی بچه هایم رفته اند و

من و این خرمالو ها

دل خوش آمدن شان هستیم

باور کن می آید

خودت را بپوشان ، سرما می خوری آ ،، !!!!

ــــــــــــــــــــــــــــ

 زمان عبور چلچله ها

از فرازِ سرم

بیاد تو افتادم

و با خودم گفتم

چه خوب می شد دوباره

در کنج اتاق این ایوان

من و تو و چلچله ها

لانه می ساختیم

___________

وقت کردی

یک سری به دل ما بزن

من هم مدت هاست

از او بی خبرم

___________

 

بگذار گم بمانی

که لحظه ی مرد افکنی است

لحظه ی بیداری

و مواجه با خود خود،

گم تر کن خود را ،

تا آنجا که دیگر خودت

هم خودت راپیدا نکنی

__________________

بیهوده دست هایت را

در دستانم زنجیر می کنی

زنجیر

عشق را زنگ می زندومی خورد

رهایی

زنجیر ارتباط ما است

رهایم کن

دوستت دارم

______________

خسته شده ام

از بس تمام خانه را در پی تو گشته ام

امروز پسر همسایه

به من می خندید

در دلم گفتم

نکند او

ترا پیدا کرده است !؟

ـــــــــــــــــــــــــ

بیا چشم بگدار

تا در گوشه ی قلبت

پنهان شوم

حالا چشم بگشای

تا بر طاق ابروانت

سوک سوک کنم

ــــــــــــــــ

یعنی می رسد آنروزی که

من زیر نگاه تو

دست و پایم را گم نکنم !؟

ــــــــــــــــــ

اینبار که بیایی

از تو مقداری

کمی عشق گدایی می کنم

تا با آن همه ی عشاق دیوانه را

درمان کنم

ـــــــــــــــــــــــ

 

 

 

با زهم سیب های گلاب

مرا به یاد تو انداخت

و گونه هایت

مرا بیاد سیب گلاب

راستش این ها هم اش بهانه است

راحت بگویم

دوستت دارم

ــــــــــــــــــــــــــ

تو نیستی در هر غروب

برای پروانه ها

شعر های عاشقانه می خوانم

بیچاره شمع ها

چه اشکی می ریزند

ـــــــــــــــــــ

من و باران

دوباره امروز

در آن کوچه باغِ

پشتِ خانه تان

در به در به دنبال

تو می گشتیم

باران خسته شد

چشم هایم ،گریستن را

به باران آموخت

ـــــــــــــــــــــ

چه خوب می شد

عاقبت یک روز می امدی

و از رفتن سخنی در میان نبود

ــــــــــــــــــــ

حتما یادت هست ؟

در آن بعد از ظهرِ مردادی

مرا به خواب قیلوله بردی

اما یادت نیست

بیدار که شدم

شب گیسوانت

خانه را پر کرده بود

ـــــــــــــــــــــ

 

ماهی کوچک ات سه ساله شده است

و من هزار ساله

اما تو

غم ما را نخور

اگر بی ما می خندی

همانجا بمان و بخند

ــــــــــــــــــــــ

هر پنجشنبه

در پیاده روی

سرچشمه

تا بلندای کوچه ی آبشار

با نامه ای عاشقانه در دستانم

یواشکی با گنجشک ها

درده دل می کنم

ـــــــــــــــــــ

راستی امروز

پیله ی تنهایی ام را

تنیدم

افسوس فراموش کردم

برای روزهای بیکسی ام

پنجره ای بسازم

ــــــــــــــــــــــــ

بین خودمان باشد

امروز آیینه

به من گفت :

چقدر پیر شده ای

ــــــــــــــــــــــــــــ

امروز طرح لبخندی

بر روی لبانم کشیدم

و فردا چشم هایم را

مهربانتر خواهم کشید

اگر فقط تو

یک کلام بگویی

دوستت دارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 نروژ ۱۳۸۹

( رها)

 

 

 

 

 

به قلم دیگران

 

وقتي كه شب پره ها تو گرگ و ميشن

 

ياشار هاشم زاده

 

گزيده ترانه ها

 

Yashar_hashemzadeh@yahoo.com

مبهوت

 

هنوز مبهوتِ مهتابِ

پُر از خورشيدِ چشماتم

ولي انگار نمي بيني

كه دلتنگِ تماشاتم

 

كمر بر مرگِ هر لحظه

چه مشتاقانه مي بندم

به اين احساسِ ديوانه

چه مجنونانه مي خندم

 

تو كه نيستي همه شعرا

مثِ شبگريه مي مونه

غزل، مرثية درده

ترانه، تعزيه خونه

 

تو بُهتِ خش خشِ پائيز

صدا هم مرگِ هر برگه

براي من كه دلتنگم

سكوت، آبستنِ مرگه

 

هنوزم دستِ سردِ من

حريصِ لمسِ دستاته

ببين اين چشمِ پائيزي

هنوز دلتنگِ چشماته

 

 

پُل

به تنها برادرم، ياشين

 

 

پشتِ يك دهِ قديمي، توي يك جنگل پير

يه پُلِ خميده پشتِ خستة خونه به دوش

با يه كوله بار سنگين، از غم و عشق و سكوت

شده بود عاشقِ‌ يك رودِ زلالِ پُر خروش

 

پشتِ زخميش پُرِ تاول، پاي خسته اش پُرِ زخم

تن كبود از جاي پاي عابراي رهگذر

عاشقونه رودِ نازُ به تماشا مي نشست

رودِ جاري، اما از عشق ِ پلِ پاك ، بي خبر...

 

نمي ذاشت دستِ كسي به رودِ زيبا برسه

نمي خواست پاي كسي به رودِ آبي وا بشه

دوست نداشت پاكيِ رودُ كسي آلوده كنه

نمي خواست حتي يه كم غم ، تو دلِ رود ، جا بشه

 

اما بارون كه گرفت و آبِ رود بالا اومد

رودِ ياغي زد و اون پُلِ غريبه رو شكست

رود و بارون پلِ تنها رو كشيدن به صليب

بغضِ سنگيني تو چشمِ جنگلِ خسته نشست

 

پل شكست و مرد و هيچكس نگرفت سراغشو

حتي اون رودِ گل آلود، پلُ بُرده بود زِ ياد

توي ذهنِ جنگل اما پل هميشه زنده بود

پلِ عاشقي كه عشقُ يادِ آدما مي داد

 

پلِ عاشقي كه عشقُ يادِ آدما مي داد...

 

هم پرسه

 

 

تو خورشيدِ طلاپوشِ نجيبی

تو اون ماهی که با ظلمت غريبی

 

بزرگ و با شکوه و پُر نجابت

تویی تو معنی عشق و صداقت

 

تويی يک شعر نابِ عاشقانه

تويی زيباترين شعر شبانه

 

تويی هم پرسه آوارگيهام

تويی تو جون پناهِ خستگيهام

 

تو هم رقصِ نسيم و موجِ دريا

تو همرازِ شب و مهتاب و رويا

 

تويی شيرين تر از شيرين فرهاد

تويی آرامش لالايی باد

تويی زيبا بهارِ آرزوهام

تويی پايانِ خوبِ جستجوهام

 

تماشايی تری از هر ستاره

هميشه ماه تو رو يادم مياره

شبا وقتی تو چشمام پا مي ذاری

تو چشمات بهترين شعرا رو داری

 

سکوت

به روح فرهاد مهراد و فريدون فروغي

 

فريادم و خاموشم

هشيارم و بی هوشم

بغض است مرا همدم

درد است هم آغوشم

 

غمباره ترين کوهم

آواره ترين روحم

هم قصة دردِ تو

هم غصة اندوهم

 

يک شاعرِ ديوانه

يک شعرِ غريبانه

مطرودِ شب و رويا

بی سايه و بيگانه

يک ريشة خشکيده

يک ديدة ناديده

يک مزرعة عريان

يک باغِ خزان ديده

 

تو ، دشتِ پُر از مهتاب

دريای بدونِ خواب

بی تو چو تو ای بی من

بی طاقتم و بی تاب

 

ای خوبِ تماشايی

ای مظهرِ زيبايي

خورشيدِ پس از باران

ای حضورِ رويايی

 

غم کرده به زنجيرم

دلتنگم و دلگيرم

از بغض و سکوتِ تو

نا خواسته می ميرم

 

چون ريزشِ يك آوار

مُردم ز سکوتت يار

جان دادنِ شيريني است

اين مرگِ قلندروار

ياشار هاشم زاده/15

به قلم دیگران

 من که هستم!؟

من که هستم و از کدام دیار آمده ام که تلفیقی از معصومیت و گناه ؛ لذت ودلدادگی ؛ منطق و وجدان را تواما با خود یدک می کشم !!؟

مگر به جز این است که تقدیر و سرنوشت چنین روزهایی را درداستان زتدگی من رقم زده است ؟ اگربپذیرم

اگر باور کنم که سرنوشت چنین خواسته است و تقدیز من چنین بوده است چرا میجنگم؟

آن هم جنگی بیهوده که جز بازگشت لحظه به لحظه من از من وتمسخر و بی اعتنایی ی من به من بازتابی ندارد..

و اگر باور ندارم که تقدیر چنین رقم زده است ؛ چرا من؛ من را محکوم و محبوس نمی کند؟

کدامین نیرو ی ماورا می خواهد باور کنم که من خسته ؛ من سر شار از زندگی؛ اما تهی از آن ؛ من دانای نادان ؛

من زندانی زندان بان و من خوانده و خواهان می خواهدبدون وجدان لذت ببرد!؟

و این چنین است که می بینم که ابر های سیاه آسمان دلم هوای گریه دارد ؛ گریه کن من مقصر و بی تقصیر ؛ ببار براین شوره زار

و کویر خشک که تشنه ی باران است ؛ ای من ؛ به کدامین گناه ناکرده چنین نامنصفانه دربرابر آیینه نشسته ای و خود را در زیر

رگبار اتهامات به جرم ناکرده محکوم می کنی؟

بخود نگاه کن ؛ به قلب ات رجوع کن ؛ ببین که ابر های سیاه باریدندو رفتند ؛ ببین که شوره زار به سبزه زار مبدل گشته است

بر پا خیز واز خود دفاع کن و مگذاراین قوانین زمینی؛ بی گناه محکوم ات کند .

در آیینه نگاه کن ببین که قلب ات عاری از گناه و هوس است ؛ پس این آشفته گی از چیست که حتی آیینه هم قادر به انعکاس ان نیست

و مرا از قضا وت دیگران می ترساند!؟

اه دیگران ؛ دیگران ؛ دیگران !!

 

ن .باران

 

         کانادا

        بیست و چهارم نوامبر دو هزارو نه

 

 

اعتیاد در خانواده

چگونگی و تفاوت های/ خانواده سالم  و معتاد

تاثیرات اعتیاد/ بر روح وروان خانواده

بطور کلی برای اینکه آگاه بشویم و بدانیم که / اعتیاد چه اثرات مخربی / بر موجودیت یک خانواده به عنوان  اساسی ترین نهاد اجتماعی و خود انسان بعنوان یک فرد خواهد گذاشت / ابتدا  باید در مورد/  تمامیت یک انسان / اطلاعاتی بدست آوریم

بهمین جهت/ باید بدانیم  انسان چه موجودی است و از چه عناصری تشکیل شده است.

تمامیت یک انسان / شامل شش بخش متفاوت است

 

اولین بخش , بخش فیزیکی و جسمی ی ماست , که ما با این بخش/ فیزیکی و جسمی /حرکت میکنیم / میشنویم / میبینیم / لمس می کنیم/ درد میکشیم / دیگران را تنبه میکنیم و یا تنبیه میشویم/ رابطه بر قرار می کنیم / اعم از روابط اجتماعی و یا جنسی / خلاصه همه ی اموری که با جسم و فیزیک ما سر و کار دارد.

همه ی انسان ها احتیاج به یک فیزیک سالم دارند/ تا بتواند در رابطه باسایر بخش های روانی  خود یک تمامیت خوب وقابل قبولی را درست کنند.

به همین دلیل است که/ وقتی آسیب های مختلف/ به سیستم فیزیکی ما می خورد/ میبینیم که بلافاصله مشگلات روانی به دنبالش خواهد آمد .

 

 

دومین بخش وجود ما / بخش احساس هاست / بخش احساسی ما /  در حقیقت آن  اتفاقیاست  که در ما بوجود می آید / از ارتباط  / این فیزیک با دنیا ی بیرون .

یعنی وقتی جسم ما / در ارتباط با دنیا قرارمی گیرد / یک اتفاقی در مغز مارخ می دهد که آن بخش / همان بخش احساسی ی ماست .

مثلا چشم ما یک گلی را می بیند و ما لذت می بریم , گوش ما یه خبر خوبی میشنود مبنی بر اینکه  مثلا پدرمان از سفر بر میگردد و خوشحالمان می کند / ارتباط ما با دنیا می تواند یک ارتباط مسقیم و یا غبر مستقیم  باشد واین تائثرات است  که بخش احساسی ما را می سازد.

طبیعتا /  در این بخش احساسی/ انسان سالم  / به کسی می گوئیم / که بر احساس های خود آگاه باشد . او باید یداند چه احساس هایی دارد و بتواند احساس ها یش را بیان کند و ازبیان  نوع  احساس ها یش نترسد و یا اگر می ترسد در کمال آزادی / ترس اش را ابراز کند و بتواند بگوید خوشش می آید و یا خوشش نمی آید .

در حقیقت در این بخش/  ما هستیم که می توانیم/ احساسات یک کودک را مسموم کنیم / با ترساندن او وعدم ابراز

احساساتش.

 دلیل این امر هم این است که/ بارها شنیده ایم که این یارو مثل سنگ می مونه , در حقیقت می خواهیم بدانیم این یارو که مثل سنگ می مونه چیه و کیه و چرایی هایش را درک کنیم , می خواهیم بدونیم چرا هیچ چیز نمی تواند در او اثر کند , قصد ما فهمیدن این نکته اساسی است که چه چیزی از پوست و گوشت واستخوان یک انسان سنگ ساخته است . چون همین احساسات است/  که به ما اجازه می دهد / که ما عاشق بشویم / همنو ع مان را دوست داشته باشیم و حتی گاهی / برای نجات یک انسان دیگر/  از جان خود بگذریم .

بخش سوم یک انسان / بخش اجتماعی ماست  , ما در طول تاریخ / به تجربه دریافته ایم / که بشر توانایی تنها زیستن را ندارد / در واقع شاید کسی و یا کسانی از دست دیگران خسته بشوند و تصمیم بگیرند/ از اجتماع دوری کنند و در خلوت خویش / به زندگی ادامه بدهند / گاهی هم / از دیگران بخواهند / که راحتشان بگذارند/  تا نفسی براحتی بکشند / اما تجربه به ما می گوید/ وقتی در تنهایی خود / یه تعدادی از اون نفس ها را کشیدند /خیلی زود از تنهایی خود خسته میشوند / و حالا دیگر /  از خدا می خواهند /  که مثلا زنشان در را باز کند و بیاد تو/ یا کسی به آن ها یک تلفن بزند / حتی رادیو را روشن می کند تا یک صدای متفاوت بشوند  .

 در اینجا / مهمترین و اساسی ترین نکته/ این است که/ ما زمانی موفق خواهیم شد که با جامعه یک ارتباط صادقانه داشته باشیم ,  که بتوانیم راحت لباس بپوشیم وبا میل خود بیرون برویم تا دیگران بدانند / ما که هستیم  و همینطور/  ما بدانیم که/ آن ها کی هستند و ما همانی باشیم که می گوئیم ونشان می دهیم / زیرا اگر کسی/ واقعا از ما تعریف می کند / بگذاریم به دلمان بنشیند/  و حس کنیم که  واقعا / ما همان چیزی هستیم که/ از مان تعریف می کنند/ نه اینه اگر از ما تعریف کردند / احساس کنیم که نه این که من واقعی من نیست / زیرا من / آنی که گفتم هستم/ نیستم .

بخش چهارم یک انسان/ بخش منتال و یا روان ماست , که در حقیقت به فکر و ذهن بشر اشاره داریم , روان و یا ذهن ما / همان چیزی است  که / از زمان انسان های اولیه/ ما را از حیوانات جدا کرده / و این جدا سازی و سروری ما/  بر دیگر موجودات / تنهاو  تنها/  بخاطر قدرت تفکر و ذهن خلاق ماست  /  یعنی این توانایی است  که  ما را اشرف و آقای مخلوقات کرده است / دلیل آن هم / پیشرفت عجیب و غیر قابل تصوری است /  که انسان اندیشمند با عث آن بوده /  در حالی که بقیه موجودات / همانی هستند که در صده ها و هزارهای پیش بوده اند . البته همه ی حرف ما امروز این است که در رابطه با انسان های سالم این مسائل صدق میکند / انسان هایی  که / قادر به رویا سازی هستند /  آینده نگر هستند/ برنامه ریزی می کنند و ذهن و روان سالمی دارند .

 

بخش پنجم وجود ما بخش روحانی و معنوی ی ماست / در حقیقت هر انسانی / در طول زندگیش / علاوه بر آن  بخش مادی که / شامل تجربیات اوست / در ارتباط با مسایل واقعی / همین آدم / چیز هایی را هم میبیند / که واقعیت دارد ولی نمی تواند / آن ها را لمس کند/ مثلا می بیند که گروهی دعا می خوانند و بعد خوشحال هستن که  دعایشان را خوانده اند .

یا معتقد هستند / که این بخاطر/  دعا خواندنشان بود / که  مریضشان خوب شد/  و یا نذر کردن و تب اش برید . این چیز ها/ در حقیقت / همان چیز هایی هستند/  که ما از زمان کودکی دیده ایم و بارها فکر کرده ایم که ربطی به هم ندارند / ولی مثل اینکه گهگاه چیز ها یی اتفاق می افتد/ خلاصه همین احساس ها  ها با هم جمع میشوند وآن  بخش روحانی آدم ها را میسازد.

( که چقدر مادر ناراحته که نرسیده نمازش و بخونه و بعد میگه خوب بخونه ببینیم چیه که اونقدر مادر و یا پدرمون ناراحت کرده وبارها دیده ایم که اون ها دعا و یا نمازشونو می خونند و ما احساس آرامش رو در وجود اون ها حس می کنیم )

در حقیقت بخش روحانی یک انسان / بخش مهمی از وجود اوخواهد شد / ادیان و مذاهب متصل به این بخش هستند همین طور مدیتیشن و مهمتر از همه اون بخش ارزشی  و وجدانی انسان هم / در ارتباط با همین بخش روحانی است .

اینکه من دروغ نمی گویم  / اینکه این پول مال من نیست / اینکه من باید پول را به صاحب اش برگردانم /  و صدها مثال از این دست .

(توجه داشته باشیم که این همان انسانی است که از صبح تا شب باید جون بکند و آن مبلغ پول را در بیاورد , اما می خواهیم به هر دری بزنیم و صاحب پول رو پیدا کنیم و پول را به او بازگردانیم / این ها دلایل خوبی است برای اینکه به ما ثابت شود که انسان در جهت تکامل و بهتر شدن برنامه ریزی شده است )

 

و می رسیم به بخش ششم وجودمون / که بخش آزادی برای انتخاب است / امروزه دانشمندان متوجه شده اند که انسان باید برای انتخاب اش آزاد باشد / انسان هایی که برای انتخابشان آزاد نیستند / از جهت روانی به تکامل نمی رسند .

 اما متاسفانه/ بیشتر ما / بدلیل تربیت سنتی و آموخته های نقلی و شنیده هایی از بزرگتر ها / خودمان اولین

آدم هایی هستیم که آزادی بچه یمان را میگیریم / تا آن جایی که بعضی از ما حتی به  پسر بیست و پنجساله مان اجازه نمی دهیم که /  دختری راکه میخواهد/ خودش انتخاب کند / ما اجازه نمی دهیم رشته تحصلی اش را انتخاب کند / اجازه نمی دهیم شوهرش را  انتخاب کند / و فراموش کرده ایم/  و یا حتی اصلا یاد نگرفته ایم / که این بخشی از یک انسان است که ما ناخواسته / زخمی می کنیم و از کار می اندازیم .

 به تجربه ثابت شده است  / این بچه ها/  که پدر و مادرشان / ازدوران کودکی / جلوی تمام انتخاب های آن ها را گرفته اند  / حال چه انتخاب یک عروسک بوده و یا رنگ لباس و یا مدرسه ای که دوست داشته اند .

 وقتی هنوز / گروهی از ما / باورمان نمیشود/ که ما جلوی بخشی از رشد سالم کودک خود را گرفته ایم باید متاسفانه در آینده قبول کنیم / که  این گروه / همان پدر و مادر های آینده هستند / که خود به فرزندانشان خودشون اجازه انتخاب نمی دهند و این دایره معیوب مدام در چرخش است و نا خواسته زندگی سالم دیگران را ویران می کند .

(بند نافی)

پس نتیجه اینکه / آن گروه از انسان ها / که در یک جامعه /  به رشد این بخش های اساسی توجه کرده اند / به نتیجه مطلوب هم  رسیده اند/  نه تنها که خودشان کامل هستند/  بلکه احساس ارزشمند کامل بودن را هم درک می کنند/  در حقیقت این گروه /  از نگاه به زوایای وجودش/ ناراحت نمیشود/  نقطه کثیف و تاریکی نمی بینند که پنهانش کنند /  چیزی نیست که آن ها را شرمنده کند / و بخواهند با یک نقاب چهره عوض کنند / در حالیکه  متاسفانه باید بگویم /  ما چقدر در خانواده های معتادین / نقاب و نقاب دار میبینیم

چرا که هیچیک از افراد خانواده / چهره ی واقعی و بی پرده خویش را دوست ندارند .

 

خوب تا اینجا قصد من این بود که آناتومی یک انسان سالم رو بیان کنم و احتیاجاتش را به شما نشون بدم .

 

حالا با شناختی که از خودمان بدست آوردیم / و با علم بر این آگاهی ها / می خواهیم به سراغ خانواده ی  سالم/ و خانواده بیمارو معتاد برویم / و بر تاریکخانه وجود مان نور بتابالنیم .

خوشبختانه بشر امروز/  با نور دانش و علم / به جنگ تاریکی ها و ناشناخته ها رفته است / و هر نظریه ای را با کمک آزمایش و تجربه اثبات کرده است / و هر روز بیشتر و بیشتر/  زوایای  پنهان ما را به ما نشان میدهد .

من  نیز به عنوان / یک معتاد در حال بهبودی / پس از آشنایی با گروه  ان ای و تولدی دیگر/  پس از هشت سال تحقیقات/  بر روی عادات و رفتار های بیماران معتاد/  و بانگاهی به  نظرات یک روانپزشک ایرانی ساکن آمریکا بنام دکتر علیمحمد عزیزی وکمک گرفتن  از نتیجه  تحقیقات خانم ویرجینیا سا تا یر در مورد تفاوت ها در خانواده سالم و معتاد / می خواهم امروز / نتیجه تحقیق و بررسی ها را بطور اجمال در اختیار شما غزیزان قرار دهم . 

خانم ویرجینیا سا تا یر می گوید : به خانواده های سالم که قدم میگذاریم / زندگی میبینیم / همه چیز واقعی است / عشق است و صداقت بچشم می خورد / حضور قلب 

و روح را احساس می کنیم/ در خانه /  افراد بیکدیگر گوش می کنند /

افراد احساستشان را بدون ترس و ملاحظه نشان می دهند / کسی برای  نشان دادن و

بروز احسا س اش شرمنده نیست / افراد از ریسک کردن نمی ترستد /  اشتباه کردن

گناه نیست / انسان از اشتبا هانش درس می گیرد و رشد می کند / افراد برای یکدیگر

ارزش و احترام قائلند / برای اینکه چنین ویژه گی های انسانی / از وادلدین به

فرزتدان می رسد/ اعضای چنین خانواده ای آرام اند / به هم نگاه می کنند / کسی

ازنگاه  کسی نمی ترسد / در این خانواده زندگی برنامه دارد / برای هر چیز واجبی

جایی هست / افراد از گفتن و نشان دادن مشگلا تشان در هراس نیستند /  والدین برای

فرزتدان رئیس نیستند / مربی هستند .

اکنون به خانه های بیمار قدم می گذاریم

 احساس آرامش نمی کنیم / اعضای این خانواده با هم گفتگو نمی کنند/ ارتباطات بر اساس ضرورت است و اغلب مستقیم و بی شیله پیله نیست / نگاه ها شیشه ای و به فرم غمگینانه ای خاموش اند / صدا ها مهربان و آرام نیست / فضا پر است از اعتراض و نارضایتی است  / از دوستی و یکرنگی بین افراد خانواده خبزی نیست / در این خانواده حرف های نا گفته و احساس های نهفته بسیار است / در این نوع خانواده ها افراد با سیلی صورتشان را سرخ نگهمیدارند / هر کسی برای خودش رازی دارد / احساس های منفی / احساس حقارت / خشم / تحقیر / نارضایی  / نمک نشناسی / بی صداقتی  / دو رنگی و دو رویی به راحتی بچشم می خورد .

 

 خوب همانطور که خودتان متوجه شدید/ تفاوت ها از زمین تا آسمان است / اما فقط ذکرآنها و نشان دادن مشگلات / در اینجا گره ای از هزاران گره ی کور ما را باز نخواهد کرد / اگر نتوانیم دلایلش را بروشنی در یابیم و نور بر آنان بتابانیم .

با نگاهی به  تحقیقات پنجاه ساله ای که/  در مورد این آسیب های بزرک جوامع به عمل آمده / به این نتیجه می رسیم که در تمامی جوامع / آن مردی که تصمیم می گیرد ازدواج کند/ و با این ازدواج / کانون کوچکی بنام خانواده را بوجود آورد / و به نوعی قانون گذار کانون کوچک خانواده خود باشد / بر خلاف کوچکی و خردی خانواده اش / می بایست خود را برای کاری بس بزرگ آماده مهیا کند / در حقیقت او می بایست با مشورت مداوم و همیاری همسر خود قانون گذار و راهبر این جمع کوچک باشد / این زن و شوهر هستند که باید بر مبنای منطق و وجدان جمعی به کمک هم  تصمصم بگیرند / چه کار هایی درست و چه کار هایی نادرست است و خانواده اجازه عبور/  از آن  خطوط را ندارد.

حالا برای اینکه کمی ملموس تر و قابل لمس تر با هم صحبت کنیم / فرض را بر این می گذاریم که زن و مردی با هم ازدواج کرده اند / خوب می بایست بدانند که مثلا کجا و کی باید غذا بخورند / بچه شان / چه زمانی  می بایستی بخوابد/ چه ساعتی از خواب بیدار شوند / جمعه ها چه برنامه ای باید داشته باشند و چگونه در آمدشان را برای

زندگی در یک ماه تقسم کنند و کجا مهمانی بروند و چه کسی را به عنوان مهمان بپذیرند و بطور کلی همه ی این اموری که می شناسیم / چیز هایی است که  این زن و شوهر باید تصمیم بگیرند .

روشن است که می بایست / بعد از مدتی / یک مقدار قانون بر این خانواده بطور نا محسوس حاکم شود/ و این قوانین است که/  ملکه ی ذهن جمعی این خانواده می شود/  و بچه ها میدانند /  در جایی زندگی می کند که همه باید به قوانینی که انسانی است / و برای بهبود وضع زندگی عمومی آن ها /  توسط پدر و مادر وضع شده است احترام بگذارند .

آن ها باید  بدانند که/  می بایست برای دیر به خانه آمدن/ دلیل منطقی درست داشته باشند و همه بدانند که او امشب دیر تر به خانه می آید.

حتما دور از ذهن نخواهد بود/ که فکر کنیم/  این خانواده در کلیت اش / شبیه یک ماشین است/ قصدمان از ماشین آن بخش همکاری اجزا است با کل سیستم / حالا همه چیز در ارتباط دائم با یکدیگر هستند/  و هر کدام در حرکت این اتوموبیل وظیفه خاص خود را دارند و تائثیر گذار بر یکدیگرند/ مثلا فرض کنیم/  بچه ی خانواده قبل از رفتن پدر به سر کار تب کرده و مریض شده است / اینجا ما براحتی می توانیم دریابیم که رفتار و کردار آن روز پدر و یا مادر در سر کار / رفتار معمولی نیست / حالا اگر قبل از رفتن مرد به سر کار / زن اش جمله ای به او بگوید که در رابطه با مریضی فرزند ذهن او را در گیر کند / خودش نیز در خانه احساس گناه می کند و چه بسا در آن روز / شوهر او سر کار احساس طلبکاری بیهوده از مراجعین داشته باشد/  تازه حالا که اوضاع چنین شده است اگرهمان بچه / در آن موقعیت چیزی طلب کند / مادر بی تردید با خشونت جواب او را خواهد داد و این میشود زنجیره ای / معیوب از رفتار های نسنجیده/ چرا که آن بچه هم/  در رابطه با برادرکوچکتراش/  سختگیرانه تر عمل می کند/ حالا می پذیریم که ماشین این خانواده درست کار نمی کند و نشت بنزین دارد و یا ترمز هایش کهنه و فرسوده شده است .

و به همین دلیل است که می گویند رهبران یک خانواده با ید مکانیکی خوب و در خدمت دائمی خانواده باشند

مهمترین کار یک قانون گذار خانواده/  در رابطه با قانون اساسی ان خانواده / برنامه ریزی برای قوانینی است / با ساختار محکم و تساوی برای همه .

تا اینجا / ما کم کم پوسته ی یک خانواده را کنار زدیم / محتویات اش را بررسی کردیم و اکنون به اساس آن که همان هسته مرکزی و قوانین آن است رسیده ایم / قوانین با ساختار محکم چه ویژه گی هایی باید داشته باشد.!!

قوانین یک خانواده حتما حتما باید این سه ویژگی را داشته باشد.

یک انسانی باشند

دو انعطاف پذیر باشند

سوم و ارتباط در سیستم خانواده را تشویق کند

 در یک خانواده ای که / مثلا آرش 10 ساله وقتی با مادرش برای گرفتن چیزی/  با عصبانیت حرف می زند و کشیده ای می خورد / بیادمان باشد که خواهر کوچک شش ساله او هم / که ناظر ماجرای سیلی  خوردن اوست به هر صورت درسی می گیرد / و آن درس این خواهد بودکه / با خشم نمی شود با مادر حرف زد

حالا می ببینیم که چگونه قوانین می تواند بر روی بچه ها اثر بگذارد / اگر چه حتی به آنها مربوط نباشد . حالا بیادتان می آورم این جملات معروف پدر هایی را که می گویند : بابا این دوبست تریاکی که من می کشم / کاری به شما نداره  !!؟ این ها همان پدر و مادر هایی هستند / که فکر می کنند/ تریاکی که می کشند و یا مشروبی که می خورند / به کسی در خانواده لطمه ای نمی زند.

در حالیکه / همه ی ما براحتی در یافته ایم که سلامت خانواده را به خطر انداخته ایم .

حالا  ببینیم قوانین انسانی یعنی چی !!

در اینجا  یک سری قانون برای شما می نویسیم  / تا شما ببینید که آیا اینها درست است ؟

1-     با همه مهربان باشیم

2-     همیشه جنبه های خوب مسائل را ببینیم

3-     احساساتمان را کنترل کنیم

4-     اگر نمی توانیم حرف خوب بزنیم / حرف نزنیم

5-     همه ی پدر ها بهتر می دانند

6-     بهشت زیر پای مادران است

7-     بچه ها باید آرام و ساکت باشند

8-     بچه نباید وسط حرف دیگران بپرد

و حالا توجه کنید/  که تمام قوانین بالا / قوانین غیر انسانی است

با اینکه بار مثبت دارند و تماما جملات قشنگی هستند/  اما فقط قشنگ هستند / تما م اینها آسیب به بچه هایی می زنند که در حال رشد هستند . در حقیقت ما با دست خودمان خفقانی بوجود می آوریم / ما این فرمول ها را برای بچه ها نساخته ایم / چه بسا برای راحتی خود ساخته و پرداخته ایم . این ها را قانون گذار برای خاطر خودش درست کرده است .

پس این قوانین انسانی نیستند با اینکه شکل و حالت روایی انسانی دارند. در تمام قوانین ذکر شده ما بچه ها را کنار گذاشته ایم و تنها رفاه و راحتی ی  بزرگتر ها را در نظر گرفته ایم . گذشته از این / قوانین غیر انسانی در بیشتر موارد قابل انجام نیستند / در نظر بگیرید بچه ای  را که نیمساعت است می خواهد با پدر / مادر و یا بزرگتری صحبت کند / اما هیچکس به او گوش نمی دهد و طبق قانون بالا او نمی بایست چیزی بگوید و یا چیزی بخواهد/  بابا او دیر اش شده است و می خواهد به مدرسه برود. بهمین دلیل /  قانونه /  شما را می شکند و به میان حرفتان می پرد .

یا اصلا عملی و منطقی نیست که ما بگوییم همه پدر ها بهتر می دانند/ یا بهشت زیر پای همه ی مادر هاست /

نه اینطور نیست / چون پدر و مادر های زیادی هستند / که با دست خود/  زندگی بچه ها را از هم می پاشند .

بهشت زیر پای بعضی از مادران است و فقط / بعضی از پدر ها بهتر می دانند .

باید بدانیم که این قوانین ناقص / باعث تشویق دروغ و صحنه سازی می شود / چون همانطور که دریافتیم بچه ها قادر به انجام آن ها نیستند و چون تنبه می شوند و به علت همین تنبه / به دنبال راه حل میگردند و در می یابند / پنهان کاری/  یکی از راه های نجات/  از کتک و تنبه است/  زیرا وقتی مادر با دروغ او دست از آزار او بر می دارد/  ودروغ ملکه ی ذهن او می شود/ در آن لحظه صداقت از خانه پر می کشد/  این همان کودکی است/  که در آینده / همکار مغازه پدر می شود و یکروز به پدر می گوید : من امروز جنسی را که می بایست صد تومان بفروشم/  دویست تومان فروختم / و می بینیم که با تشویق پدرش مواجه می شود و بی صداقتی را/  به کمک هم / در آن خانواده نهادینه می کنند و بیچاره آن پدر / که نمیداند/  دروغ و نا درستی او فردا گریبان گیر اش خواهد شد

اجزای یک خانواده مریض شاید در لحظاتی شاد وخندان باشند و فکر کنند موفق هستند / فکر کنند / همه چیز درست پیش می رود / اما با کمی صبر / خواهیم دید / که اینطور نیست و این خانواده/  محکوم به زوال است .

 پس قوانین انسانی از پیش آماده شده نیستند / این قوانین می بایستی/  برای هر خانه و با توجه به ویژگی های آن بچه هاساخته و پرداخته شوند.

 قانون گذار باید متوجه باشد / که قانون اش / برای بچه معقول و انجام شدنی باشد / بچه برای انجام آن نیاز به تقلب و ریا کاری نداشته باشد/ احساس گناه در بچه بوجود نیاورد / با در نظر گرفتن رشد افراد ودر جهت افزایش ارزش شخصیتی عمل کند / مثلا وقتی می گوییم / در خانه ما هیچ کس حق ندارد/  دیگری را کتک بزند و آزار برساند / نه پدر به بچه ها نه بچه ها به یکدیگر / با اجرای درست این قانون مواجه خود و خانواده را با هزاران معضل/  سد می کنیم / زیرا در این خانواده / خشم کنترل می شود و همین کنترل خشم/ جلوی دعوا های بیهوده و طلاق های پیرو آن را خواهد گرفت/  و همه با هم / به ثباتی قابل لمس می رسیم .

در این جا مهم است که بدانیم  / در پس قوانین بزرگ / قوانین کوچک / ضامن محیط امن ما می شوند /

قوانین کوچک مثلا اینکه / چیزی را که روشن کردی باید بعد از روشن کردن خاموش کنی / چیزی را که برای انجام کاری برداشتی / پس از انجام کار به جای خودش بازگردانی / اصلا دعوا نداریم چون همه میدانیم که در این خانه یک قیچی هست وهمیشه در کشوی اول کابینت آشپزخانه قرار دارد .

احترام به قانون به همه احترام می گذارد / زیرا آن کوچکترین بچه هم / برای انجام کارش / احتیاج به التماس به دیگران ندارد و برای درست کردن/  کار دستی اش / مستقیم به سراغ آن می رود .

متاسفانه / ما پدر و مادر ها/  قوانین مان شامل خودمان نمی شود و فکر می کنیم / همه ی کارهایمان درست است .

جای لباس های کثیف در این خانه مشخص است / همه ی ما موظف هستیم جایی را که کثیف کرده ایم خودمان تمیز کنیم / انتظار بیهوده از پدر و مادر اولین قدم ماست برای شکستن قوانین خانواده / لوس بازی و لوس کردن نور چشمی های ما اساس هرج و مرج بعدی خواهد بود . در یک خانواده سالم هیچکس کند کاری دیگری را تمیز نمی کندو به الطبع جلوی برخورد های گرفته می شود زیرا ما یاد گرفته ایم نه اجازه داریم حق و حقوق دیگران را  در این خانه پایمال کنیم و نه حقی از ما ضایع می شود.

حالا یک بار دیگر نکاهی گذرا می کنیم به نظرات خانم ویرجینیا ساتایر

و شاید بی هیچ توضیحی در یابیم که چرا در یک خانواده بیمار و معتاد ..

 احساس آرامش نمی کنیم / اعضای این خانواده با هم گفتگو نمی کنند/ ارتباطات بر اساس ضرورت است و اغلب

مستقیم و بی شیله پیله نیست / نگاه های شیشه ای و به فرم غمگینانه ای خاموش اند / صدا ها مهربان و آرام نیست / فضا پر است از اعتراض و نارضایتی است  / از دوستی و یکرنگی بین افراد خانواده خبزی نیست / در این خانواده حرف های نا گفته و احساس های نهفته بسیار است / در این نوع خانواده ها افراد با سیلی صورتشان را سرخ نگهمیدارند / هر کسی برای خودش رازی دارد / احساس های منفی / احساس حقارت / خشم / تحقیر / نارضایی  / نمک نشناسی / بی صداقتی  / دو رنگی و دو رویی به راحتی بچشم می خورد .

 خوب شاید با خود فکر کنید / نتیجه همه ی این حرف ها و تحقیقات/  در چه خلاصه می شود

من به شما می گویم که ما / موظف هستیم / که یک سیستم / ارزش اخلاقی برای خودمان درست کنیم و این یعنی اینکه / باید تماتم توان خودمان را نیز بکار بریم / تا به بچه هایمان / یکسری ارزش های اخلاقی یاد بدهیم و نهادینه  ذهن و وجودشان شود/ و مهمترین کار ما این است که/  تا این ارزش ها را/  در رفتار و کردار آن ها ندیده ایم / دست از راهنمایی و همکاری با ان ها بر نداریم .

باید به آنها/  با تمام وجود / آموخته باشیم / که فرزندم / تو هرگز نیازی به دروغ گفتن نداری / تو آزادی که هر آنچه برایت اتفاق می افتد / برای من و یا مادرت تعریف کنی و کمک بگیری / ما فقط اینجا هستیم که به تو کمک کنیم .

توجه داشته باشید این اتفاق زمانی خواهد افتاد / که بداند/  در گذشته / مشگل اش را با شما در میان گذاشته و در مقابل دادو فریاد و کتک نتیجه اش نبوده است .

بیائید کاری کنیم که فرزند ما / این توانایی را داشته باشد / که به  من و تو پدر بگوید : پدر من سیگار می کشم و برای ترک کردن آن/  از تو کمک می خواهم .

در یک خانواده سالم والدین قانون را می گذارند ولی انعطاف پذیر اند و مدام بدنبال شناخت ارزش های اخلاقی فرزندانشان خواهند بود / آنها در لحظه ی لازم / به فرزندشان کمک خواهند کرد / که کیف پولی را که پیدا کرده اند به صاحب اش برسانند/ آنها باید ارزشمندی خصلت های خوب انسانی را / همچون یک شعر خوب قاب شده و آویخته به دیوار/  در مغز خویش در قابی طلایی با خطی خوش بنویسندو بیاویزند.

آن ها حتی باید بیاموزند/ در پس یافتن یک کیف پول/ حتی حق ندارند / محتویات آن را / به غیر از مدرکی که نشانی از صاحب کیف دارد را جستجو کنند و از مقدار پول داخل کیف آگاه شوند . اصلا لازم نیست که ما بنا به مقدار پولی که در کیف است وجدان و شرف انسانی خود را بسنجیم .

 در مورد قوانین انعطاف پذیر بیادمان باشد که قوانین بر روی سنگ حک نشده است . ( چراغ قرمز)

حالا ببینیم / چرا در خانواده الکلی و یا معتاد / بچه ها توان ارتباط با یکدیگر را ندارند / شاید شما به آنی حدس خواهید زد/  که خوب قانون گذار خود قانون شکنی کرده است و بیشتر قوانین اش بر راستای خود خواهی او بوده است / او مرزها و امکان گفتگو را بسته است .

 در یک خانواده بیمار الکلی و یا معتاد به مواد مخدر/  یا پدر معتاد است و یا مادر و یا یک یا چند تن از بچه ها آلوده ی اعتیاد شده اند.

در این تحقیقات / ما به این نتیجه رسیدیم که / فاجعه آن جاست که / قانون گذار که همان پدر و یا مادر است/  آلوده اعتیاد شوند / زیرا اگر در یک خانواده فرزند قبل از پدر و مادر معتاد شود امکان رهایی او بسیار بیشتر از قانون گذار خانه است / زیرا / پدر و مادر به کمک او می آیند و امکان رهایی اش بیشتر است / اما پدر خانواده برای پنهان کردن اعتیاد خود/  راه های زیادی پیش رو دارد و تا اعضای خانواده به پنهان کاری او پی ببرند متاسفانه دیر شده است .

اکنون براحتی در می یابیم که قوانین در این خانواده کم کم و بنا به طول مدت اعنیاد وبیماری شکسته شده و خانواده از درون آماده از هم پاشیدن می شود / البته مجموعه این قوانینی که اکنون بررسی میکنیم در ابتدا بر این خانواده حاکم می شود حاکم می شود .

اولین مسئله اینکه ابتدا نه خودش و نه دیگران حاظر نیستند حتی نام موادی را که مصرف می کند به زبان بیا ورند

و با کلماتی مثل دوای من  و یا دوای پدرت را بباور , پنهان کاری شروع می شود/ یعنی یک دروغ یزرگ بر همه  خانواده سایه می اندازد و ستون اصلی قوانین خانه را قانون گذار خود می شکند .

اگر پدر این خانواده مسئله مادی نداشته باشد تبعات این قانون شکنی بسیار خاص تر است دوری وبیگانگی و همچنین تظاهر به دوست داشتن پدر تنها بخاطر موقعیت مادی اش و جنگ دائمی بین فرزندان بخاطر مسائل مادی است.

اما بررسی ما بیشتر در خصوص خانواده ای است که پدر/ به تبع اعتیاد/ پلکانی را طی می کند که متاسفانه تا رساندن او به مرحله سرنگونی بسیار زود به اتمام می رسد که این پله ها شامل بیکار شدن او به جهت اعتیاد /

بهم ریختن وضع مادی خانه / قهر و بگو مگو و در نهایت کتک کاری های مرسوم  / در این خانواده گاهی جای

علت ومعلول عوض می شود و آن ها فکر می کنند چون پدر بیکار است و در خانه هم با مادر درگیری دارد پس مشروب می خورد / در صورتی که نمیدانند این اعتیاد است که مولود همه ی ان ناهمواری ها شده است .

در این خانواده ها در موازات مصرف فرد معتاد / معمولا تا مدت ها داشتن هر گونه مشگل را انکار می کنند /

این مرحله تا جایی پیش می رود که مصرف فرد معتاد غیر قابل کنترل شود وحل مشگلات از حد توانی ی خانواده

بگذرد / در اینجا افراد خانواده عکس العمل نشان می دهند و فرد معتاد به پله ی آخر نردبان اعتیادش می رسد و

گاهی دلایلی از قبیل اینکه اصلا خود شما هستید که آرامش مرا به هم می زنید و مرا وادار می کنید مواد مصرف کنم و از این نوع دلایل مسخره که هیچ دستاوردی به جز احساس گناه و خجلت برای افراد خانواده ندارد.

از این ببعد درست مثل یک بازی فوتبال گاهی توپ در زمین پدر خانواده است و گاهی در طرف دیگر و متاسفانه

همه با هم در گیر یک بازی بی برنده می شوند.

راستی چرا در این دوران هیچکس هیچ کاری نمی کند و چیزی نمی گوید و یا زمانی می گویند که می شود خاموششان کرد / آیا دلیلی بهتر از این می توان یافت که این خانواده در طول زمان همه بیمار شده اند و میکرب سراسروجود آن ها را فرا گرفته است .

در حقیقت بر استنادی یک سری رفتار های آن آدم معتاد خانواده به جایی رسیده است که نا گهان متوجه می شود که فرد معتاد شان بر بالای درختی است و بر شاخه ی خود نشسته اره می کشد .

از این مرحله به بعد معمولا این اتفاق می افتد که شخص دیگری از میان خانواده آماده می شود که خودش را فدا کند / که در اینصورت و معمولا اگر پدر خانواده است / زن او نقش باربر و فدایی را بازی خواهد کرد و این نقش مادر حتی برای خانو.اده هایی که پسر بزرگشان اعتیاد پیدا کرده است نیز بر عهده مادر میباشد/ کار این زن و یا مادر در ابتدا این است که گاهی به سر کار فرد معتاد زنگ می زند و به دروغ می گوید شوهرم مریض است / گاهی طلا هایش را برای کمک به اوضاع مادی خانواده می فروشد / خلاصه او تمام توان اش را برای نجات خانو.اده بکار می برد و سعی می کند حتی پول اعتیاد شوهر و یا پسر معتادش را نیز بپردازد تا خانواده کمی آرامش داشته باشد .

در مرحله بعدی معمولا این خانواده ها یک قهرمان پیدا میکنند و مثلا پسر خانواده است که تصمصم می گیرد درس و مدرسه اش را ول کند و با کار شبانه روزی به خیال خودش خانواده را نجات دهد / از این به بعد گاهی هم

احساس غرور می کند و احساس اینکه زندگی اش معنی پیدا کرده است به او دست می دهد / در حالیکه تمام این احساس ها یک نوع سر پوشی است بر غمی که در دل دارد / البته این همان دردی است که در دل تمام افراد خانواده است و هر کدام بسته به توانایی هایشان نقش خود را در آن خانواده بازی می کنند.

بعد از آن نوبت بچه ی دوم می رسد که به نوعی میخواهد توجه ها را از بیمار اصلی به طرف خودش بر گرداند

و تا بخود بیائیم این خانواده فرزندی دارد که جای در جای پای پدر گذاشته و معتاد دوم خانواده شده است / او خلاف می کند و بیچاره قصد اش این است که شاید مادر دست از دعوا ومرافه دائمی با پدرش بر دارد و محیط کمی آرام تر شود / او بخیال اش می رسد راه نجات بقیه افراد خانواده را یافته است / اما افسوس

خوب به بچه سوم چنین خانواده هایی می رسیم که نقش دلقک را بازی می کند این بچه سوم تمام مسائل را شوخی می گیرد/ هیچ چیز جدی برای او وجود ندارد / قصد او این است که از همه چیز یک شوخی و طنز بسازد تا بخیال خودش فضای در آور و غیر قابل تحمل خانواده را خنثی کند/ اما امان از روزی که او چهره از نقاب بردارد .

و آخرین  مصیبت این خانواده فرزند آخر و کوچکنرین بچه است  / این بچه بریده از همه می شود/ در خود فرو می رود وکار خودش را انجام می دهد / او معمولاتنها و خجالتی است / در حقیقت این گونه بچه ها بی آنکه متوجه باشند همه ی وجود خود را بی حس کرده اند .

نتیجه اینکه این خانواده در کشتی نشسته است که سوراخ شده است و عاقبت با تمام فدا کاری ها و بیخیالی ها محکوم به غرق شدن است .

بدبختی بزرگ این است که در چنین خانواده هایی فرزندان و مادران , توانایی ابراز درد هایشان را ندارند و عاقبت هم با کوله باری از غم ودرد پنهان یا پس از مرگ فرد معتاد ویا بخاطر رفتن از محیط خانواده همیشه عمر حتی

اگر سال ها از آن روزها گذشته باشد به سختی توانسته است شانه از زیر آن همه مصیبت خالی کند و نقاب های

گوناگون اش را از چهره برداردو خودخانواده ای شاداب وسر زنده بوجود آورد / اما بیچاره چه کند که فرزند درد بوده است و لحظات شادی را چون دیگران در طول زندگی اش تجربه نکرده است/ اینان همچون دانش آموزانی هستند که معلمشان ,درس نا داده را از آن هاسوال می کند و اینان همان پدران ومادران جدیدی هستند که به آسانی خانواده های بیمار و معتاد دیگری بوجود می اورند و من و شما می شویم نتیجه ی زنده و قابل لمس آن زندگی ها .

 اما خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تعغیر دهم

و شهامتی که تعغیر دهم آنچه را که می توانم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

آمین

رها     

مر ثیه ای برای زن ایرانی

نوشته ی : فریده

احساس یوچی ی بی یایانی وجودم را فرا گرقته است / چون ماشینی هستم که توسط دیگران تنظیم شده ام .

سالهاست هر روز بی اختیار بیدار می شوم / میخوابم / می خورم که برای خوشایند آنها زنده بمانم و فقط

نفسی بکشم .

اکنون مدتی است این سئوال رهایم نمیکند و مدام کسی در درونم فریاد می زند /  آیا مفهوم زندگی این است ؟

زندگی کردن تنها برای زنده بودن !؟ نه دیگر توان چنین زنده بودنی را ندارم / میخواهم از این یس زنده باشم

برای زندگی کردن و به دلخواه خود روز ها را به شب رساندن .

آخر این چگونه زنده بودنی است / چرا هیچکس به فکر من نیست ؟ این چه انسان بودنی است / این چه تهی بودن و

چه درد آور/  زیستنی است /  که سایه ی عقاب مرگ اش/  بر لحظه لحظه ی زندگی ام خود نمایی میکند ؟

دیگر روزها فقط به انتخابی که مرا به اینجا رسانده است فکر می کنم / گاهی برای تسکین خود به دنبال مقصر میگردم

به دلایلی که در این غربت / سبب شد بار دیگر/  با یدر بچه هایم / بعد از یک جدایی چند ساله دوباره ازدواج کنم .

آیا این ازدواج مجدد بخاطر عشق به او بود ؟

مگر او در سنین جوانی که عاشق اش شدم و دوستش داشتم / معنی ی عشق را درک کرد ؟

آیا وجود بچه ها دلیل اش بود ؟ اما مگر او در خردسالی ی آنها وظایف یدری اش را انجام می داد که بخواهد امروز

که هر دوی آنها بزرگ شده اند / کاری برایشان انجام دهد ؟

آیا ترس از تنها ماندنم بود ؟

اما من از همان روز های نخستین ِ زندگی ی مشترک با او تنها بودم / مگر نمی گویند ؛ شوهر باید یاور و همدم

همسر اش باشد ؟ اما من که همیشه با وجود او و حضور قیزیکی اش تنها بودم !!

و افسوس که امروز تنها تر از تنهایم .

آه ! که این اشتباه محض همه چیز را از من گرفت .

 او چه میتوانست به من بدهد / در حالیکه همه چیزم را از من گرفته بود .

نه باید اینرا بار ها و بارها در تنهایی هایم فریاد بزنم که  این قول عوام دروغی بیش نیست / سرنوشت یک خیال

مجازی است / نه سرنوشت و نه کسی به غیر از خودم مقصر نبوده است / این عقل بی منطق من بود که نادرست

عمل کرد / چرا فرا افکنی کنم / آخر کدام انسان عاقلی کتابی را که خوانده بوده است و هیچ جاذبیتی برایش نداشته

  دوباره باز خوانی میکند !؟

بارها از خودم سئوال کرده ام در این چند سال اخیر با آن جدایی ها و ییوند ها چه بدست آورده ام ؟ و جواب / یک

هیچ بزرگ و باخت چندین سال دیگر/ از بهترین دوران عمر و مهمتر از همه/ جوانی ام بوده است .

چه چیزی را از دست داده ام / برای آنچه ندارم چه بهایی یرداخت کرده ام ؟

بهایی گران که جز من کسی نمی داند .

امروز چه حسی دارم / در مورد خودم چگونه می اندیشم ؟

من با تمام وجود احساس می کنم / موجودی بی ارزش و مهمتر از همه/ بی هویت بوده وهستم .

من احساس می کنم / وسیله ای بوده ام که به هنگام لزوم مورد استفاده اطرافیانم قرار گرفته ام .

بار ها و بارها از خود می یرسم / من که بودم ؟ من چه هستم ؟ امروز میخواهم چه باشم ؟ سهم من از این زندگی

چه بوده است و چیست ؟

راستی من لیاقت چه چیزی را داشتم ؟ نمی دانم /  نمی دانم / اما حالادیر زمانی است که  کسی در درونم فریاد

می زند : لیاقت ات  به قدر شهامت ات و یا ترس ات میباشد !!!

اما منی که ترس همه ی وجودم را گرفته بود دیگر جایی برای شهامت نمی ماند .

اما حالا از خداوند خود شناخته ام می خواهم که ترس را از من دور کند و شهامتی به من عطا کند تا فقط چیزی را

که قکر می کنم درست است و تصمیمی را که گرفته ام به انجام برسانم و خود را برای همیشه از این بی کسی و

سرگردانی نجات دهم .آری باید خود ِ خودم باشم / نه هیچکس دیگر .

دیگر از رفتار های تکراری و کلیشه ای اطرافیانم قلبم آزرده و به درد آمده است .

آخر چگونه / دیگران به خود اجازه میدهند که با من چنین کنند / آخر چرا آنها باید برای زندگی ی من تصمیم بگیرند !؟

آیا همان ترس وعـدم جسارت و توانایی در تصمیم گیری در وجود من نیست که این اجازه را به آنها می دهد ؟ 

وشاید هم /  این بزرگترین ترس من بخاطر از دست دادن آنهاست که این چنین مرا از یای در آورده  و قدرت

هر عکس العملی را از من گرفته  است ؟

اما آنها  که هرگز خود  را از آن من نمیدانستند و نمی دانند وراستی  مگر این من نبودم که /  همیشه بازیچه ی لحظات

سرخوشی ی آنها بودم و در یایان هر بازی / همچون کودکی خسته از سر گرمی ی تازه اش / به کنج تنهایی ام

یرتاب ام می کردند و بدون اینکه فکر کنند له شده ام و یا ضربه دیده ام /  راه خویش می گرفتند و می رفتند ؟

من میدانم آنها هرگز/ درک و حس این را نداشتند که / آتس به جانم می زنند و در تنهایی ام از درون چون شمع سوخته ام و

آب شده ام .

آنها هرگز درک نخواهند کرد که سال ها است / همچون موریانه / درخت شکننده ی وجودم را  از درون تهی  کرده اند و

من در انتظار وزش ملایم باد و یا نسیمی هستم تا ویران شوم و  فرو ریزم  .

آیا براستی این است آنچه به اصطلاح دوستداران من آرزو دارند ؟

امروز من واقعا نمی دانم که آنها چه میخواهند و چگونه می اندیشند / اما من احساس تازه ای دارم .

احساس یک آتشفشان خاموش / اما زنده از درون . آتشفشانی که همه ی سالهای به ظاهر خاموشی اش گرمتر و آتشین تر

میشده است .

من امروز دیگر یس از همه ی آن وقایع درد آور و انسان کش / با تمام وجود برای آخرین نبرد / خود را مسلح میکنم /

مسلح به / اراده و استقامت / آن هم در راه / هدفی که همچون آرش کمانگیر/ باید همه ی هستی ام را به کمان کشیده و به قلب

یک زندگی / که دلخواه من است / نشانه روم .

قسم میخورم که  این زنجیر گسسته گی / این رهایی / رهایی ی  همه ی ما زنانی خواهد بود /  که همه ی عمر / از هیچ

ترسیده ایم .

من امروز فقط یک کار نا تمام دارم و آن اینستکه / مجبور نیستم شرایط را  آنگونه که هستند بیذیرم / من باید / من باید/ وباید

با تمام نیرو وتوان ام /  سعی کنم شرایط را به نفع خودم تعغیر دهم . آری دیگر هرگز به کسی اجازه نخواهم داد / که با من

 معامله ی کاغذ / مصرف شده ای را بکند .

آنچه که امروزفهمیده ام  / این است که راه زندگی ی گذشته من / با رسیدن به این/ دیوارعظیم حق کشی ها 

 و زن کشی ها / به یایان رسیده است و هیچ چیز/ به غیر از/  آخرین یرواز من / از بلندای این دیوار / نمیتواند مرابه زیبایی های

زندگی ییوند بزند .

دیگر مثل گذشته با ترس از بدتر شدن شرایط موجود زندگی نخواهم کرد / آخر مگر چیزی هم مانده است که از دست بدهم .

این مهمترین چیزی است که من امروز فهمیده ام و آن اینکه / این سرنوشت حق من نیست و من خود میتوانم سرنوشت ساز

باشم / این تقدیری بوده است که دیگران برایم رقم زده بودند و من بیهوده و از سر ترس و بزدلی آن را یذیرفته بودم .

اما دیگر با گوشت وپوستم دریافته ام که ارزش هر انسانی به اندازه ی اعمال / انتظارات / افکار و آرزوها و فعالیت های

او می باشد .

وقتی نگاه میکنم و این همه تغیر را در اطراف ام میبینم / آری تغیر در روز و شب و ماه و سال / آخر چطور این همه

تغیر و تحول و دگرگونی را در اطرافم نمیدیدم ؟ آری من ذره ای هستم از هستی و کائنات / اما دریافته ام که اگر چه ذره ام

اما هستم و هر ذره ای چه بخواهد و چه نخواهد محکوم به تعغیر و تحول است .

اصلا مگر نمیگویند / زندگی هدیه ای است گرانبها که فقط یک بار به انسان ارزانی میشود و این ما هستیم که باید بیاموزیم

 چگونه از آن لذت ببریم !!؟

آیا قسمت من از آن کبوتر شانس /  بر بام زندگی ام / می بایست فقط گذر زمان باشد و از دست دادن روز ها و ماه ها و سال

های زندگی ی  پوچ و تو خالی   / آیا این ثروت خداداد نمی بایست  در راه شاد بودن و شاد زیستن و شاد مردن خرج میشد ؟

  نه / دیگر حتی لحظه ای/  دراین /  فرصت بی تکرار / روزهای غم انگیزم را تکرار نخواهم کرد / دیگر با ترس از حرف و

حدیث دیگران زندگی نخواهم کرد . آخر دیگر لبریز از تنهایی ام / آنقدر تنهایم که گاهی صدای خودم مرا به حیرت وامیدارد /

با اینکه میدانم برای رهایی از این سکون وایستایی / شانه هایم همچون اطلس اساطیری توان بار دردو رنج همه ی دنیا را دارد

اما دیگر لحظه ای توان تحمل این پوچ بودن و صفرِ مطلق بودن را ندارم / با اینکه یاهایم امروز برای رهاشدن از اینهمه ذلت

استوار تر از همیشه است / اما برای رفتن به پیشواز فردایی چون امروز/ نا توان تر و لرزان تر از همیشه است و با اینکه

چشمانم از همیشه درخشنده تر است برای دیدن زیبایی ها / اما همان چشم ها میلی ندارند/ تا به صبح  روز دیگری با تمام

بی حاصلی اش باز شوند .

  آری خداحاقظ  / تسلیم دیگران شدن / خداحافظ  / برای دیگران زندگی کردن / خداحافظ با شما یانی که / برای خوشایندتان زیستم

با خط مشی تان زندگی کردم / و همه ی عمر حافظ منافع و مهمتر از همه آبرو و حیثت تان بودم .

 آری خداحافظ / ای نجابت های  دروغین و ای فداکاری های بیهوده و بی ارزش / خداحافظ / ای به باد دهندگان عمر و هویت من .

خداحافظ ای طالبان گوسفندان قربانی / خداحافظ  / ای گرگ صفتان / خداحافظ  / ای زخم های کهنه / ای درد های آشنا .

خداحافظ / خداحافظ / خداحافظ / ای بی خدایان شیطان صفت .

و درود بــــــــــــــر همــــــــــــــه ی افـــــــــــتــــــــــــــــــا د گـــــــــان بـــــــــــــر پـــــــــا ی خــــــــــواستــــــــــــــــــــه .

وبیائید با من / تا ابدیت فریاد بزنیم . فریاد فریاد فریاد فریاد فریاد فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد بزنیـــــم

مـــــــــــــــا زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان زنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده

هستیم و میخواهیم چون

 شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــما  زنــــــــــــــــــــــــــــــــــد گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی کــــــــــــــــــنیـــــــــــــــــم .

فريده