`

 

دلنوشته

 

اکنون پاسی از شب گذشته است و تو در بستر ات روبروی من بخواب رفته ای ، صورت فرشته ی به خواب رفته ای  راداری.

نگاه ات میکنم و با خود می گویم ،، چگونه می توان نگاه از او برداشت ، چگونه میتوان از این پس شبی را بی حضور او به صبح رساند، چگونه می توان آن نگاه مهربان ، آن نگاهی که تا عمق جانم نفوذ می کند را نبینم و بخواب روم ،،

میدانم می ترسی اگر از عمق احساس من بخودت آگاه شوی ، پس فقط در یک کلام بگویم ،ریشه های خشک شده ام را به آب رساندی ، با دستان نوازشگر ات ،هرس ام کردی و مرا از اعماق زمهریر بیهودگی ، بهارانه سرودی ، من اکنون ترانه ای شده ام، بر زبان همه عشاق دیوانه .

مرا بخوان ا ز چشمانم ، مرا بفهمم با صدایم و خورشید بودن ات را از من دریغ مکن .

این درخت خفته ، بی تو  ، رٌُویش را از یاد خواهد برد و آرزوی هم آغوشی با تبر را خواهد داشت.

اینک باور کن که توانسته ای، جوهر حرکت را در بن برگ هایم بدوانی و با نسیم وجودت سمفونی ی زندگی را در میان برگ هایم بنوازی ، بیا و زخمه ای بر من زن ، تا موسیقی ی حیات را در آونگ وجودم حس کنم و به سمایی هزار ساله گردن نهم .

بر من ببار خیس ام کن ، من آن درخت ام که با یاد هم آغوشی با قطرات زندگی بخش تو ، سر به آسمان خواهم سائید و رایگان خواهم بخشید ، از این پس ، سایه ام را به رهگذری خسته و پیر و به امید بارشی دیگر هزار زمستان را در انتظار بارش بهارانه ات در این جنگل بسر خواهم برد

در حقیقت خودم را در آسمان حس میکردم،  چرا که یافته ام ، ان لحظه ی ناب آغاز یک رویا را ، لحظه ای که از ادم تا آدم ، هر مرد ی در آرزوی دستیابی به ان بوده است

کجا بودی ؟ که در کمال نا امیدی ، گمشده در جاده بی انتهای تکرار خویشتن بودم که پیدایت شد ، نه اسبی راهوار ات بود و نه فرشته ای نگهبان ات . اما جهان با امدنت زیبا شد  ، مردانگی ی خفته ام را ، با نیم نگاهی بیدار کردی و به سر زمینی بردی مرا ، که همه ی عمر خیال می کردم بکرو دست نایافتنی است

اما تو راه بلد سر زمین رویا هابودی ، به اشارتی مهمیز بر اسب خیال زدی و هفت آسمان را در چشم بر هم زدنی نشان ام دادی ، باورم نمی شد فرشته گان به سجده ات نشستند, وقتی آگاه شدند  بر قلب مردی سلطانی می کنی ، که سال ها ، شکسته خورده وپریشان ، در جاده ی خشک و بیروح زندگی ، در ستیز با خویشتن خویش بوده است

و لحظات چه افسانه ای مینمودکه تو ،  من راه گم کرده  را به انی زنده میکردی و میمیراندی . امشب عاقبت امدم در کنار تخت رویا هایم نشستم ترا بوسیدم ، لمس کردم ، در اغوش گرفتم ، تو لب از لب نگشودی  که می ترسیدی ،که این مرد عاشق را از خواب رویایی اش بپرانی و او نتواند فاتح، قلمروی رویا های مردان عاشق باشد

چه کودکانه خوابیده بودی و من نجوای فرشته گان را در گوش ات شنیدم که لالایی گویان ، بر قامت  اسطوره ای تو می نگریستند و به من اشاره میکردند که او خسته از همراهی تو ست ، برای رساندنت به خوشبختی ، ومن ارام به همراه آن ها ، برایت خواندم و در اوج پرواز به سرزمین نا ممکن ها ، ترا به دست باد سپردم و خود در ارزوی دیدار دوباره ات به کنج خلوت خویش رفتم ،اکنون از کنار تخت ات بر می خیزم که تو در خوابی عمیق فرو رفته ای ، می روم که این لحظات را در خاطره ام جاودان کنم ،

شبت خوش نازنین ام ،شبت خوش

 

ع. گ. رها

 

 

 

نامه یکی از دوستان عزیزی که در رابطه با تلویزیون های خارج از کشور برای ما فرستاده اند و ما آن را در این بخش

قرار می دهیم

با عرض سلام

من بعنوان یک ایرانی از شما تقاضا میکنم که به من اجازه بدهید صدایم را از

طریق شما به گوش دیگران برسانم .

من بخاطر مسئولیتی که کار با قلم ، همیشه و هر لحظه بر شانه های من گذاشته است خود را ملزم می دانم که این نامه را

 نوشته و برای شما بفرستم.

بعد از سلام ،باید بگویم روی سخنم با این صاحبان ناخلف بلندگو ها وتلویزیون هاست ، ما باید بیادمان باشدکه

 هم ولایتیم با رودکی ، هموطنیم با نظامی ، همشهری هستیم با حافظ و سعدی ، هم تباریم با فردوسی و چه سرفراز

مردمانیم ، به خاطر هم نفس بودن با ستارگان به خاک افتاده ای ، چون احمد شاملو، تادر تادر پور ، اخوان ثالث ،

 سهراب سپهری ، فروغ فرخ زاد، سیمین بهبهانیو بیشمار ستارگان آسمان شعر و ادبمان .

اما امروز آسمان کشورمان ، میزبان صدا وتصویر های رنگارنگ است ، شما باید آگاه باشید و این مسئولیت

 را بجان بخرید وبدانید که دستمزد و دستمایه ای به جز خطر کردن و جان باختن در انتظارتان نیست .

باید صادقانه به این ملت ستم دیده بگوئید که آمده ایم با جانی که  در طبق اخلاص است و می خواهیم

 بر سجاده ای نماز کنیم که شاید عاقبت قربانگاه مان شود.

شما بدانید که شرط گام نهادن در این راه ، همانا تقدیم کردن دستانمان است از شانه ، که مبادا خدای نکرده

 روزی چیزی طلب کنیم، شما باید بی دست مردمانی باشیم که هیچ چیز نستانید و به یادتان باشد که آمده اید

تا روح مضطرب و نگران مولوی را که قرن هاست ، شبا نگاهان با چراغ به گرد شهر می گردد و با چشمانی

به خون نشسته فریاد می زند

از دیو دد ملولم و انسان ام آرزوست  را آرامش بخشید .

شما ای صاحبان رسانه ها ، اگر در راه دیگری ، به غیر از راه انسان سازس هستید، ره به ترکستان خواهید برد

شما وظیفه دارید ، از ما دیو و ددان، انسان بسازید و جلال الدین ،، نه ، نه جلال الوطن ، مولوی را به آرامش برسانید.

شما باید قلب و روحتان در تسخیر آزادی میهنمان باشد وبس.

امروز باید اعتراف کنم که این خیل بیصداقتان تخم شک و تردید را پاشیده اند ومی باشد

و ما چه ساده دل ایم که نمی دانیم ، اینان قصد ربودن خورشید را دارند .

امروز ، درد و نگرانی ما تخریبی استکه حاکم شده است .

ما می ترسیم این نامردمان ، ناباوری را به جایی برسانند که اگر کسی بگوید من زنده ام ،

 از او گواهی پزشک بخواهند.

افسوس و صد افسوس که مَثَل ما ، امروز این ضرب المثل گران بهاست که می گوید:

درشهر کور ها ، یک چشمی پادشاه است .

و بدا بحال ما که این یک چسم ها ، کور مادر زادند و قصدشان بردن ما به را نفاق است .

ما از یادمان نمی رود که آن ها در گذشته یکبار چراغ راهمان شدند و ما را به بی راهه بردند.

ما به همه ی دلسوزان دروغین مرزو بوم مان می گوییم ای چراغ رادران ، ای پی سوز چراغتان ،

 فتیله می سوزاند.

ما به آنها می گوییم : شما را به شرافت آدمی دست از این مردم فریبی بردارید، شما که می بینید

 این ملت زجر کشیده برای ذره ای صداقت همه ی هستی اش در طبق اخلاص می گذارند.

با ما صادق باشید، جانمان را بخواهید، با ما رو راست باشید، بجای دلار قلب هایمان راپیشکش

 می کنیم ، با ما صادق باشید، جانمان را بخواهید.

اما از ما نخواهید باور کنیم ،که هیچکس بجز شما راست نمی گوید، هیچکس به غیر از شما

معرفت ندارد، که هیچکس به غیر از شما نمی تواند ما را به سر منزل نجات برساندو هیچکس

 به غیر از شما نباید تلویزیون داشته باشدو هیچکس به غیر از شما نباید خاک ایران را ارث

 پدری اش بداندو هیچکس به غیر از شما نمی تواند یک بچه شاه مظلوم و بیگناه که به نان شباش

محتاج است را دوباره به تخت بنشاند.

یعنی ما باید از یک سوراخ صد بار گزیده شویم ، آقایان غافل اید که شتر سواری دلا دلا نمی شود

آنکه در این مقطع شما را سواری می دهد و می شود دولا دولا سوارش شد ، هماناماساده دلان

دل سپرده به معجزه شما هستیم .

شما یاید  این نکته را با جان و دل بپذیرید که اگر دل و زبانتان یکی نباشد روزی خواهد رسید که

همچون اطلس اساطیری زیر بار عذاب وجدان محکوم به این خواهید بودکه بار این دنیای  دنی

را بر پشت خویش احساس کنید.

یادتان باشد که قدر این تلفن هاو نامه های پر از صداقت و یکدلی را بدانید.

اصلا خیال کنید که روزی برسد که از در آمد تلویزیون هایتان هزاران دلار داشته باشید ،

اما در آروزی یک تلفن محبت آمیز و یا شنیدن صدای گریه بغض آلود، یک خواهر دردمند

ایرانی بمانید ، آنوقت است که انسان آرزو می کند همه ی ثروت اش را یکجا بدهد و صدای

 گریه مادر سالخورده ای را بشنود که با اشک می گوید:

به ارواح خاک دوپسر شهیدم ، شما را دئست دارم و هم اکنون بعد از نماز صبح دعا یتان

کردم .

ای برادران شما آگاهید که بدون صداقت و عشق مردم ، اگر همه ی ثروت دنیا را داشته باشید ،

هیچ دستی برای دعا گویی شما در یک نیمه شب به در گاه خداوند بلند نخواهد شد ..

فقط یادتان باشد که این خیل بی پناهان ، به شما پناه آورده اند، غره مشوید و پاسدار شرافت

انسان و قلم باشید ،بیائید به کمک هم و با همدلی وهمزبانی از مکتب پر معرفت ایران و ایرانی

توشه ای بگیریم و آغوش بگشائیم و سینه فراخ کنیم که فرزندان دردمندمان به گرمای واقعی

 دستان ما نیازمندند و اراده کرده انددر پناه یکدیگر ایرانی آباد وآزاد بسازند.

 

 

غبار

 

 

 

.

 

 

 

..

 

 

Last Updated – oct2009 . Raha